![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای ترویج هنر نویسندگی ساخته شده است. |
|
عزیز من... خیلی سوز و گداز کرده ای و البته حق هم داری. کارت عالی بود اما چه انتظاری داری؟ به نظر من زودتر به خودت بیا و خودت را جمع وجور کن و سعی کن یک طورهایی همرنگ جماعت بشوی. دائم ساز مخالف می زنی و نتیجه همین است دیگر. اما خودمانیم واقعا اگر آدم مجبور باشد برای کورها تابلوی مونالیزا را نشان بدهد یا در گوش کرها موسیقی بتهوون بنوازد، چقدر مسخره تلقی خواهد شد؟ در این مواقع به ریش آدم می خندند و وقتی می گویی که خوب مطرح کردن این مسائل پیش شما هم کم از آن نیست و بواقع به همان اندازه هالوگری است، خونشان به جوش می اید و می خواهند خونت را بریزند. تو هم که قدرتی خدا سرت برای اینکه خودت را به دردسر بیندازی درد می کند. فکر می کنم یک چهارصد باری با هم صحبت کردیم و هر بار هم من همان حرف کهنه و نخ نما شده را تکرار کردم که کارت را ببر یک جای دیگر ارائه کن یا حداقل اگر اینجا مطرحش می کنی سر و ته و وسطش را بزن و یک آب و رنگ ظاهری تویش بزن و یکی دو تا پز هم بیا که در فلان ژورنال چاپش کرده ام و فلان کنفرانس قبول شده و خلاصه از این حرف ها. اینکه به حرفم گوشن نکردی البته طبیعی بود اما بعدش دیگر این قنبرک زدن ها و فحش و نفرین ها چه معنی دارد؟ می دانی من فکر می کنم آخرش یا می روی تیمارستان یا می زنی یک نفر را می کشی و می برند دارت می زنند. شاید هم بروی نجاری، اهنگری چیزی بشوی و فکر را به معنی کل کلام رها کنی. سزای هرکه بیش از حد لازم باهوشی و حساسیت با خرج دهد همین است دیگر....اما حالا یک چیزی گفتم. برزخ نشو و از این ادا و اصول ها دست بردار و بیا ببینیم چه کاری می توانیم بکنیم. قدر مسلم تو که عوض بشو نیستی، پس من باید یک فکر اساسی بکنم. کاری که البته چندان هم به لابی و زد و بند احتیاج نداشته باشد چون متاسفانه خرم اینجا اصلا نمی رود. این روزها که بازار پیشرفت داغ تر از همیشه شده، آدم باید رییسی چیزی باشد. افراد را ببرد باغ و صحرا و تا می توانند بدهد بخورند. کباب و جوجه و مرغ و خوب که سیرشان کرد یکی یک قالی و تراول چک هم توی پاکت بهشان بدهد. اینجوری درهای موفقیت معجزه آسا باز می شود.از من که گذشت اما فکر می کنم اگر بخواهم امثال تو را به سامان برسانم باید یکی از این ها را پیدا کنم. زیاد هستند ولی برای اینکه راه بیایند باید ببینند نفعی در تو هست یا نه. این قسمتش خیلی سخت است چون هرچه فکر می کنم چیزی که بیرزد در خودم پیدا نمی کنم... |
|
+ نوشته شده در
90/11/05ساعت 23:28 توسط شادمان شکروی |
|
|
دوست عزیز سوالی که کرده ای البته اساسی است. اگر بخواهم کوتاه و بریده جواب بدهم، از نوع همان جواب های مرحوم نیما می شود. اینکه این روزها در خیلی خانه ها پیانو و یولن هست و خیلی آدم ها هم جدول حل می کنند. بدین ترتیب اسباب موسیقی و کلام ردیف شده در اختیار همه هست. اما معمولا سازها گرد و خاک می گیرد و جدول ها هم تکراری می شود. بنابراین جای تعجب ندارد که همه شکوه و افتخار موسیقی ما به دهه های بیست و سی و چهل باز می گردد. همانطور که ادبیات هم اگر از بعد نظری اش بگیریم سال هاست که امثال فروزانفر و سعید نفیسی و رشید یاسمی را پدید نیاورده و اگر بعد خلاقش را در نظر بگیریم بعید می دانم که از حد صادق هدایت، چوبک و احیانا علوی و ساعدی و صادقی و چند نفر دیگر پافراتر گذاشته باشیم. چه چیزی است که رفته رفته از ما گریخته است؟ قدر مسلم به حضور ساز یا کلمات بر نمی گردد. می دانی که چیدن کلمات ساده ترین کار دنیاست. همانطور که هر کسی می تواند ویلون را بردارد و روی آن ارشه بکشد و یا کلیدهای پیانو را فشار دهد. صدایی تولید می شود همانطور که اگر کلمات را ردیف کنی بالاخره نوشته ای در می اید. خیلی هایش هم برای نسل امروز راضی کننده است اما تو بدنبال نوعی کمال هستی که متاسفانه ذاتی ات است و من تصور می کنم باید خیلی زود به جزیره تنهایی خودت نقل مکان کنی. گچ و تیشه را داری اما باید روح میکل آنژ را هم داشته باشی. همان که وادارت می کند به تلاشی سخت و طولانی بپردازی و هیچوقت از آنچه کرده ای راضی نباشی. این یکی زمان می خواهد. این روزها شهاب مرتب دارد پنچه پخته تری پیدا می کند و این به دلیل تمرین طولانی و منظم است. با اینحال فکر می کنم هرچه جلوتر می رود ناخوداگاه کمال طلب تر می شود و بدنبال نوعی دگردیسی در خودش است. خوشبختانه اراده اش قوی است و از پس مشکلات بر می آید ولی مشکل بیشتر داخلی است. نوعی جدال انسان با خودش است. بنابراین نویسنده های خوب، شاعرهای خوب وموسیقی دان های خوب، خیلی خیلی کم هستند چون به حکم قانون طبیعت، افرادی که جرات درگیر شدن با خودشان را دارند خیلی کم شده اند. همان روح میکل آنژی که به گچ و سیمان و تیشه جان می بخشد. اشتاین بک می گوید نویسنده هیچوقت از کار خودش راضی نیست. همینگوی هم همین را می گوید. فکر می کنم سوای جنبه یاسی که اول کار آدم را می گیرد وقتی وارد این جریان می شوی، در می یابی که درست می گویند.
|
|
+ نوشته شده در
90/10/29ساعت 22:44 توسط شادمان شکروی |
|
|
... در ایران بیشتر استفن کینگ را با فیلم هایش می شناسند[1]. هرچند کتاب هایش به مرور دارد تجدید چاپ می شود[2] ولی استقبال جامعه ایرانی از وی، این اواخر بعد از نمایش فیلم های معنی گرایش نظیر راه سبز و میزری[3]، بیشتر شده است. فیلم های وحشت گرای کینگ، هنوز چندان مورد توجه جامعه ایرانی قرار نگرفته است و این شاید بدلیل صبغه فرهنگی جامعه باشد. اما زمانی که در دهه هفتاد قرن بیستم، استفن کینگ شهامت نشر آثار خود را پیدا کرد، جامعه ادبی امریکا و همزمان با آن هالیوود در حسرت رویکرد به سمت قالب های تازه می سوخت و سینمای آلفرد هیچکاک، محک خوبی بود که علاقه جامعه به قالب های به اصطلاح اضطراب اور، با تکیه بر بن مایه های علمی – تخیلی و فانتزی و نه به شکل مرسوم دراکولایی، مورد ارزیابی اربابان هالیوود قرار گیرد. این همزمانی ها نادر روی می دهد ولی اگر روی دهد سبب دگرگون شدن وضعیت نویسنده و جامعه می شود. آنچه در زمان گرایش سینما به ژآنرهای علمی تخیلی از نوع جنگ ستارگان یا پارک ژوراسیک و یا بعد از آن ارباب حلقه ها و هاری پاتر روی داد. کینگ روی موجی که هالیوود براه انداخته بود سوار شد و از این پس شهرت و به همراه آن ثروتش به طور روزافزون سیر صعودی طی کرد. یکی دو ترفند اساسی کینگ که آن ها را از نویسندگان قبل از خودش گرفته بود و یا در فیلم های دیگر مشاهده کرده بود، نظیر استفاده از کولاژهای پیچیده متافیزیکی و فیزیکی و یا استفاده از المان های علمی – تخیلی در قالب فانتزی، نوعی بدعت آفرید که سب شد داستان هایش از ویژگی هایی برخوردار باشند که در نویسندگان هم سنخ زمان خودش و حتی در گروه اندیشه ورزشان وجود نداشت. این نکته مهمی است که باید حداقل به طور فشرده مورد توجه قرار گیرد. اما قبل از این، چنانکه گفته شد در این میان نباید نقش زمان و مکان و جغرافیا را نادیده گرفت. در واقع اگر ابر و باد و مه وخورشید وفلکی نبودند، شهرت کینگ اینطور عالمگیر نمی شد و محتمل بود که شخص دیگری در زمان دیگری جای او را بگیرد.... [1] - فیلم راه سبز امید با بازی تام هنکس از همه مشهور تر است و چندین بار از تلویزیون پخش شده است. علاوه بر این رستگاری در شاوشنگ نیز از دیگر فیلم های مطرح برای ایرانی ها می باشد. [2] - عجیب است که جامعه ایرانی به تازگی به کتاب های کینگ عنایت نشان داده و کتاب ها تجدید چاپ می شوند و به سرعت نایاب می شوند. راه سبز امید ( مسیر سبز )، شکارچی رویا، هرآنچه دوست داری از دست خواهی داد، راز و خواهران کوچک ایلوریا از این زمره هستند. [3] - این فیلم بیشتر به صورت ویدئو سی دی توزیع گردید. من سی دی آن را دیده ام و اطلاع ندارم که از تلویزیون پخش شده است یا خیر. |
|
+ نوشته شده در
90/10/17ساعت 23:24 توسط شادمان شکروی |
|
|
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم حالی که از این دیر کهن در گذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم ...
ترانه های خیام جالب است. صد البته اگر مسحور جنبه زیبایی شناختی آن بشویم، طبیعی ترین کار ممکن را انجام داده ایم. آن ها که ذوق درک زیبایی ها را ندارند از مناظر دیگر به این ترانه ها می نگرند. یا وارد مقوله شرع می شوند و با مفاهیم مذهبی به ارزیابی آن می پردازند که در اینصورت خیام به صورت یک کافر یا اگر خیلی گذشت داشته باشی یک موجود هرهری مذهب و اپی کوریستی جلوه می کند ( بدون تعمق کافی در این عبارات ) و یا از بعد فلسفی به این ترانه ها نگاه می کنند که هرچند به اندازه آن قبلی گزنده و روح فرسا نیست باز نوعی کم لطفی در حق ترانه سرای بزرگی است که زیبایی را به نحو شایسته کلام نمود داده است. از بعد فلسفی و البته درجه پایین تری از کم لطفی به شاعر، زمان خیامی زمان خاصی است. گمان می کنم از زمان هندوها و آیین ودا تبعیت می کند. زمان خطی ما که بالطبع به حکم خطی بودن دارای آغاز و پایانی است و تجلی بارز آن در تولد و مرگ ملحوظ است ( چه انسان و چه طبیعت )، در زمان خیامی به شکل شروع از هیچ و بازگشت به هیچ یا شروع از خود و بازگشت به خود معنی می شود. این زمان فاقد لابیرنت ها و در هم رفتگی هایی است که زمان برگرفته از نظریات نو مانند ابرریسمان ها و یا نقاط تاریک در فیزیک مدرن مطرح می کنند. و صد البته از آن ها ساده تر و صریح تر است. یک دایره فاقد نقطه شروع و پایان است. برای همین مرگ و زندگی در هم تنیده است و هیچکدام آغاز و پایانی برای وجود محسوب نمی شود. به همین دلیل همواره آدمی در گاه گذشتن از این دیر کهن با هفت هزار سالگان و بلکه هفتاد هزار سالگان سربه سر است. چون هیچگاه جدای از شروع و پایانی که آن ها شروع کرده و به پایان برده اند نبوده است. با این همه، من امسال در ایینه وجود دیگران بالارفتن سن خود و گامی پیش نهادن به سوی فرجام کار خود را دیدم. مهمانی ها و دید و بازدیدها فرصت خوبی است که ادم این چیزها را محک بزند. بچه ها بزرگ می شوند و بزرگ ها بزرگتر و بلکه پیرتر. این بازی دور روزگار است. چهره ها چین می خورد، موها به سفیدی می گراید و ذهن ها تیره تر و کند تر می شود. چه بخواهیم و چه نخواهیم. تغییر بعضی چهره ها که سال ها بود آن ها را ندیده بودم برایم واقعا اگر نه حیرت اور بلکه به نهایت جالب توجه بود. زمان چه حلقوی، چه خطی و چه لابیرنتی تاثیرات خودش را عمیق و اصیل بر این چهره ها گذاشته بود. اما از بحث دور افتادم.... |
|
+ نوشته شده در
90/10/08ساعت 23:7 توسط شادمان شکروی |
|
|
همینگوی مبتکر ضد قهرمان ها در داستان کوتاه نیست. اما در داستان های او قهرمان پروری، به معنی عام کلمه یعنی دادن میدان جولان به ابر انسان ها، جایگاهی ندارد. می توان گفت وی در این زمینه از سنتی پیروی کرده است که از زمان نگارش ماجراهای هاکلبری فین آغاز گردید، و به تدریج از طریق نویسندگانی مانند شروود اندرسن، گرترود استاین، و صد البته استاد روس آن ها یعنی آنتوان چخوف در رگ و پی اندیشه هنری قرن بیستم سیلان یافت. بدین ترتیب، از زمانی که داستان نویسان دریافتند که نقاشان زندگی به معنی واقعی هستند و نه پاورقی نویسان روزنامه ها و مجلات مردم پسند، انسان های عادی محور داستان ها قرار گرفتند و قهرمان ها به انسان های عادی بدل شدند.9 چنانکه ذکر گردید، همینگوی بسیار کوشیده است از ورود قهرمان ها در داستان های خود پرهیز داشته باشد. کوشش او در عمده موارد با موفقیت همراه بوده است. شخصیت های داستان های او انسان های عادی جامعه هستند و در این تردیدی نیست. با این همه در داشتن و نداشتن همنیگوی به نوعی در شخصیت محوری داستان، یک قهرمان را با قهرمان بازی های خود به منصه ظهور گذاشته است. همینگوی که خود بیش از هر فرد دیگر به این امر آگاه بوده است، کوشیده است از طریق خلق حوادث حاشیه ای و حتی اروتیک، این قهرمان پروری را کمرنگ جلوه دهد، با این همه داشتن و نداشتن نوعی تکرار تراژدی های قدیمی تاریخی است. 10 چوبک نیز از نخستین نویسندگانی بوده است که قهرمان ها را از صحنه داستان حذف کرده است. اگر شخصیت های مورد علاقه همینگوی گاوبازها، گانگسترها، سربازهای زخم خورده، روسپی ها و نظیر این بوده اند، شخصیت های مورد علاقه چوبک نیز ولگردها، کارگرها، اوباش، کفتربازها، فاحشه ها و جهودهای مال پرست بوده اند. چوبک به تقلید از هدایت، داستان را به میان مردم برد و از این رو قهرمان ها را به طور کامل از داستان های خود کنار گذاشت. با این تفاوت که در داستان های هدایت روشنفکران و متفکران بهرحال جایگاهی داشتند ( شب های ورامین، تجلی، تاریکخانه، آخرین لبخند، مادلن، آتش پرست و ...) و در عمده داستان های چوبک ( شاید جز معدودی مانند اسب چوبی و آتما سگ من ) خیر. |
|
+ نوشته شده در
90/09/26ساعت 23:36 توسط شادمان شکروی |
|
|
شبی پیچیده در دریای آهی چو در دریای شب چشم سیاهی مگر بگشایدم برق نگاهی به صبح ماه رویی کوره راهی....... |
|
+ نوشته شده در
90/09/23ساعت 1:26 توسط شادمان شکروی |
|
|
شاعر پیر گفت : از آن روی پیرانه می سرایم که هیچگاه جوان نبوده ام آهی کشید و گفت : افسوس که در جوانی عمرم به پایان رسیده است.... |
|
+ نوشته شده در
90/09/14ساعت 22:31 توسط شادمان شکروی |
|
|
خواب های قطاری هم عجیب و در عین حال مضحک است. من عجیب ترین خواب های زندگی ام را در قطار دیده ام و دلیلش را هم نفهمیدم. شاید فضای گرفته و دودآلود و خفه با تکان مداوم به نحوی عجیب روی اعصاب تاثیر می گذارد. در این زمینه البته علم پزشکی باید اظهار نظر کند ولی سه هفته پیش که پس از مدت ها سوار قطار گرگان شده بودم، باز رویای عجیب به سراغم آمد. در رویا خیلی عجیب ولی کاملا عادی با مرحوم هدایت هم کوپه بودیم و همانطور که روبرویم نشسته بود داشت کتاب می خواند. خیلی آرام و خیلی تروتمیز بود و من داشتم فکر می کردم که پس هنوز تا خودکشی اش باقی مانده. دلم می خواست سر صحبت را باز کنم اما به قدری غرق مطالعه بود که آدم مجال پیدا نمی کرد. غیر از من و او یک نفر دیگر هم در کوپه بود که درست نمی شناختمش. فکر کنم یک مسافر معمولی بود. یک مرد میانسال با ریش و سر طاس. داشتم توی ذهنم چهره واقعی هدایت را با عکس هایش تطبیق می دادم. به نظرم از عکس هایش لاغرتر و تکیده تر می آمد. موی جلوی سرش تنک شده بود و از آن حالت سینمایی و ژست های خاص انگشت به دهان و غیره که در عکس هایش می گرفت خبری نبود. کت و شلوار خاکستری و جلیقه و کراوات راهراه مشکی داشت و عینکش همانطور که در عکس هایش بود گرد و ته استکانی بود. در این میان پیشخدمت قطار سینی چای آورد. هدایت خیلی آرام و بدون اینکه به خودش زحمت بدهد اشاره کرد که چای را روی میز کنار دستش بگذارد. همان طور که داشت می خواند چای را در استکان ریخت و تازه در این وقت مثل اینکه به صرافت افتاده باشد، سر بلند کرد و نگاهی به من انداخت. با آرامی تبسمی کرد و گفت: بفرمایید. تشکر کردم و تازه در این وقت بود که دیدم آنچه می خواند کتاب نیست و شماره جدید گلستانه است که من در ان مطلبی در مورد بل کافمن نوشته بودم. دیگر ذوق و شوقی که به قلبم ریخت غیر قابل توصیف بود. به شیوه مرحوم آل احمد، گفتم : استاد این اباطیل بدست شما هم رسیده است؟ مثل اینکه از این حرف خوشش آمده باشد لبخندی زد و گفت: فعلا که تنها چیزی است که می شود خواند. شما هم می خوانید؟ گفتم: گاهی وقت ها. سری تکان داد و دیگر باره لبخند محوی زد. گفتم: مطلب قابل بحثی هم دارد؟ نگاهی سرسری به مجله انداخت و گفت: بد نیست. بعضی هاش قابل تامل است. دیگر صحبتی نکرد. چای را با آرامش سر می کشید و مجله را می خواند. آن که دور از ما گوشه ای نشسته بود بلند شد و از کوپه بیرون رفت. هدایت حتی نیم نگاهی هم نکرد. من خیلی سعی کردم که ببینم کدام مطلب را دارد می خواند ولی نمی توانستم. یک لحظه دستش روی هوا چیزهایی رسم کرد. مثل اینکه در دنیای درونی خودش بر مطلبی که می خواند حاشیه ای نوشته باشد. برای اینکه سر حرف را باز کنم، پاکت سیگارم را به سمت او گرفتم. نگاهش چرخید و با ادب تشکر کرد و گفت که این سیگارهای جدید به او نمی سازد و همان سیگارهای زمان خودش بیشتر باب طبعش است. جالب بود که حرف زدنش هم مثل نوشته هایش بود ولی صدایش از آنی که فکر می کردم ضعیف تر و گنگ تر بود. مثل صدای آدمی بود که از توی تونل حرف می زند ولی عجیب بود که این صدا خیلی خیلی نافذ به نظر می رسید. با این همه تمایل عجیبی به سکوت داشت و اصلا نمی شد به حرفش آورد. در طول راه دل توی دلم نبود که طوری سر حرف بیاورمش ولی نشد که نشد. ایستگاه بعدی مجله را زیر بغل زد و کلاهش را سرش گذاشت و با احترام ملایم سر خم کرد و زیر لب حرفی زد مثل اینکه دیگر وقت رفتن است یا وقت مردن است و از این چیزها. بعد از کوپه بیرون رفت. رفتم کنار پنجره که بتوانم پیکرش را از دور ببینم که نشد. تنها مه و بخار بود و باران تندی که می بارید. مسافری که بیرون رفته بود آمد داخل و من پرسیدم اینجا کجاست. گفت ورامین است. بعد نگاهی به جای خالی هدایت انداخت و رفت سرجایش نشست. بقیه راه را در خواب داشتم به این فکر می کردم که لابد مرحوم هدایت در ورامین در یک جای دنج و بی سروصدایی زندگی می کند و برای خودش یک شبه تاریکخانه ترتیب داده. شب های ورامین هم معلول همین اقامت است. اما حسرت می خوردم که عجیب بود که با هم برخورد داشتیم و نتوانسته بودم سوالی از او بپرسم یا حرف قابلی از زیرزبانش بیرون بکشم. فقط خیلی خوشحال بودم که گلستانه را می خواند و فکر می کردم در اولین فرصت باید این را به آقای شهامی پور خبر بدهم. حتما خیلی خوشحال می شود. عجیب اینکه آنقدر که به خبر دادن به آقای شهامی پور فکر می کردم به خبردادن به دیگران فکر نمی کردم. به اینکه بگویم که با صادق هدایت هم سفر بوده ام. مابقی خوابم در همین پیچ و تاب های فکری گذشت. |
|
+ نوشته شده در
90/09/04ساعت 23:34 توسط شادمان شکروی |
|
|
مورچه یکی از غزل های قدیم را خواند. دشمنی وقتی ز دل نور محبت می بره...رنگ آفتاب می پره. رنگ آفتاب می پره...اون که دل می فروشه ارزون به خدا بی خبره اگه سودی ببره... بی وفایی می خره... نیچه سبیلش را می خاراند و توی فکر بود. مورچه از روی سن پایین آمد و در میان کف زدن حضار، رفت پشت میز او و گفت: چیه سبیل. توی فکری. نشست پشت میز و سفارش آبجو داد. گفت: می خوری؟ نیچه نگاهی به او کرد. سرش را به آرامی تکان داد. مورچه گفت: تو همون یارو نیستی که حرف های عجیب غریب می زنه؟ می گن آخر کار هم قاطی می کنی. آبجو را سرکشید و لب هایش را پاک کرد. گفت: سیگار داری؟ نیچه توی فکر پاکت را به سمت او هل داد. مورچه سیگاری روشن کرد. دودش را بیرون داد و گفت: میگن آخرش کله اسبی چیزی را بغل می کنی و می زنی زیر گریه ...بعدش هم فاتحه! نیچه با تعجب به او نگاه کرد و گفت: کله اسب؟ اتفاقا داشتم بهش فکر می کردم. مورچه گفت: مخت رو معیوب کردی. زن و بچه داری؟ نیچه سر تکان داد. مورچه گفت: همین دیگه. اگه مث من یه دوجین پس انداخته بودی... دنیاییه. صبح یه جور خردوی شب یه جور دیگه. این سیگارهای سوسولی به ما نمی سازه. چی می گفتم . ها. صبح کله سحر دانه جمع کنی. شب هم اینجا برای یک مشت الدنگ آواز خونی و قر و اطوار. تازه نمی گذره که... آنوقت تو برو و هی حرف های مضخرف بزن. آدم باید توی زندگی داشم جدی باشه. یا اینوری یا انوری. وگرنه آخر کار باید کله اسبی چیزی رو بغل کنه و بعدش هم ببرنش تیمارستان. سیگارش را توی زیرسیگاری فشار داد و گفت: خوش دارم برات غزلی بخونم. گوش کن. نیچه شانه هایش را تکان داد. مورچه زد زیر آواز و انصافا هم خیلی خوب شش دانگ تحریر می کرد. به قربون قد وبالات ... هزار کادیلاک...چو دلکوئت دل مخلص سفید و پاک پاک....جریمه کرد آژانم دو بیست تومانی ...فدای آن رخ ماهت تو زنده بمانی ...دلم می خواد که بشینی هزار تا ماچ کنمت...آی امان...اهاهاهای امانن جان جان....همه کافه برایش دست زدند و مرحبا و ناز نفست گفتند. آواز که تمام شد نیچه گفت: توی فکرم که اگر هنر نبود همه مان از واقعیت خفه می شدیم. مورچه نگاهی به او کرد و ابروهایش را بالا داد. گفت: ما که چیزی نفهمیدیم. اول کار که آدم اون سبیلت را می بینه یک فکرای دیگه می کنه. ببین اگه حالش را داری اینجا یک مورچه ماده هست یک یک. ببینیش پس می افتی. اهلش هستی؟ نیچه مغموم سر تکان داد. مورچه گفت: ای بابا. بعد برگشت و از بقیه پرسید: بینم از آقایون محترم کسی می دونه اسم این بابا چیه؟ خودش که یه خط در میون حرف می زنه. یکی دو نفر جواب دادند. مورچه گفت: ما که چیزی نفهمیدیم. پس تو هم اسمت مورچه است؟ پاک بی صفت شدیم. مورچه سگ سبیل کله اسب بغل کن نداشتیم که اون هم خدا گذاشت توی کاسمون. الهی به داده و ندادت شکر. نیچه گفت: می خواهم یک سری برم آفریقا. مورچه سیگار دیگری روشن کرد. توی چشم هایش نگاه کرد و دود سیگار را توی صورت نیچه بیرون داد. گفت: اتفاقا بدرد همونجا هم می خوری. ها فهمیدم از این مورچه آفریقایی ها هستی. ای بدبخت بگو...از خونه زندگیت دور افتادی دلت گرفته. ..اینو از اول می گفتی. شرمنده که یک کمی بات مزاح کردیم...راستش رو بخوای هممون یک جوری دلمون خونه. من می گم اگه آرومت می کنه برو همون کله اسبی خری چیزی پیدا کن بغل کن. نیچه گفت: اسبش باید سیاه باشه. مورچه گفت: قربون آدم چیز فهم. به سلامتی ات. گیلاس را بلند کرد و دوباره گفت : به سلامتی هرچی مورچه آفریقایی و آمریکاییه... |
|
+ نوشته شده در
90/08/19ساعت 0:22 توسط شادمان شکروی |
|
|
فارغ از هر هیاهویم اما دل محزون رها نمی سازد چه رفیقی که خوب من بد من همه می داند و گذار زمان بازش از من نمی برد امید بازش از من جدا نمی سازد
شب سردی است، آسمان مهتاب باد دی ماه استخوان سوز است سوز سرما چه غم مرا که فسرد اتشم گر به سردی دم صبح دانم اما به شب توان افروخت شب، چراغ دل غم افروز است
روشنی بخش آسمان مهتاب خاصه در این شب زمستانی ابرها تیره اند و پیچاپیچ با کدام آرزو کدام امید بر چنین خاک تیره نمناک روشنا می دهی و می مانی؟
فارغ از هرهیاهویم اما دل محزون رها نمی سازد همچو مهتاب گرچه می داند ابرها تیره اند و انبوهند با امیدی که در نمی یابم هیچ خود را به غم نمی بازد با بد و خوب عمر می سازد |
|
+ نوشته شده در
90/08/13ساعت 14:51 توسط شادمان شکروی |
|
|
سیمین تن من گر اشک خورشید توراست شب خنده زنان نصیب من زین یلداست آنی که رواست بر تو چون روی تو باد وانی که چو روی توست بر من نه رواست... |
|
+ نوشته شده در
90/08/03ساعت 23:22 توسط شادمان شکروی |
|
|
شاید خوانندگان محترم تصور کنند که مدیر کلاس شدن وظیفه چندان دشواری هم نیست. من هم ابتدا همین طور تصور می کردم اما به تدریج در صحبت هایی که با شهریار داشتم به آگاهی های تازه ای رسیدم که نظرم را تغییر داد. متاسفانه فرصت نیست که در مورد تمام زوایای ظریف کار صحبت کنم این است که تنها چند نکته را به طور اجمالی ذکر می کنم تا دوستان عزیز و بخصوص دانشجویان محترم بتوانند به عنوان الگو از این نکات استفاده کنند. نخست اینکه برای گرفتن پست مدیریت کلاس در پایه سوم، شما باید مقدار زیادی شم سیاسی داشته باشید. نه اینکه از دیپلماسی استفاده نادرست بکنید و خدای نکرده بخواهید به کسی رشوه ای چیزی بدهید. بر عکس باید در مسیر درست به نوعی دیپلماسی فعال دست بزنید. به ویژه اینکه رقیب شما هم درست مثل شما دست به کار شده و دارد با صحبت ها و کمی هم وعده های فریبنده، ذهن بچه ها را به خود متوجه می کند. بنابراین مقدار زیادی از تلاش مدیر کلاس به قبل از انتخاب شدن بر می گردد. باید بکوشد که رای ها را بدست بیاورد و البته در این راه از ترفندهای روانشناختی و سخنوری هم استفاده کند. یکی دو جلسه با بچه ها و بیان شفاف مواضع و آرمان هایی که داری و اینکه بعد از مدیر شدن چه تحولاتی در کلاس ایجاد خواهی کرد خیلی می تواند کمک کند. مثلا اگر به بچه ها وعده بدهی که در صورت انتخاب کاری خواهی کرد که آن هایی که با هم خیلی رفیق و ایاق هستند در کلاس کنار هم بنشینند، یکدفعه رای تو خیلی بالا می رود اما بعد از انتخاب باید جدا از این کار جلوگیری کنی چون بخصوص در ساعت های فیزیک و جبر باعث هرج و مرج می شود و این یک نکته منفی در کارنامه توتلقی می شود. بنابراین بعد از انتخاب، باید با زبان شیوا و دیپلماسی فعال با تک تک بچه ها صحبت کنی و بگویی که اگر کنار هم ننشینند خیلی بهتر است و البته در این راه باید خوب از نظر روانی آن ها را ارزیابی کرده باشی که تیرت خطا نرود و فرد بر علیه تو شروع به سم پاشی در کلاس نکند و اگر یکوقت تخته پاک نکرده بود یا کت یکی از بچه ها جا مانده بود، به حساب ضعف مدیریت تو نگذارد. خوب بعد از انتخاب شدن هم مسائل زیادی در پیش رو داری. باید سعی کنی بچه ها را متحد کنی و نه اینکه اجازه دهی آن ها به گروه های متفرق تقسیم بشوند و بعد از کلاس هر گروه سراغ برنامه های خودش برود. بنابراین باید در فرصت هایی که دست می دهد از ادبیات سیاسی نرم ( خیلی مهم است ) استفاده کامل ببری و مانیفست خودت را برای آن ها کاملا بیان کنی. البته ممکن است عده ای از بچه ها و شاید همه آن ها اصلا ندانند مانیفست و این چیزها یعنی چه و بخواهند ادایت را در بیاورند و جو را بر علیه تو تحریک کنند اما در این موارد باید صبور باشی و با استفاده از استدلال های منطقی و متانت در صحبت کردن آهسته آهسته حالیشان کنی. از کوره در رفتن در این موارد و روی آوردن به عبارات توهین آمیز نظیر تو که اندازه گاو نمی فهمی بشین سرجات و یا اینکه آدم باش دارم حرف می زنم و از این قبیل، صرفا باعت کاهش اعتبار فرهنگی تو در بین دانش آموزان خواهد شد و کارنامه ات را ضعیف خواهد کرد. نکته مهم دیگر تقسیم مسئولیت است. نباید کسی فکر کند که تو داری مسئولیت ها را از سر خودت باز می کنی و روی دوش بچه ها می اندازی اما در عمل باید با دیپلماسی خوب این کار را انجام بدهی. بچه ها باید طوری به وظایف خودشان علاقه مند بشوند که مسئول گچ، سرساعت برود و گچ بیاورد و مسئول خاموش کردن چراغ ها در بعد از ظهر، اخرین نفری باشد که از کلاس بیرون می رود. این امر ممکن نیست مگر اینکه عشق به انجام وظیفه در دانش آموزان زنده باشد و برای اینکه این عشق زنده باشد باید خیلی از روانشناسی و مدیریت مدرن استفاده کرد. شیوه های سنتی و استفاده از زور و قدرت ممکن است در کوتاه مدت جواب بدهد ولی در درازمدت افراد را دلسرد می کند. البته استفاده از سیستم پاداش بهترین کار ممکن است. مثلا می شود به مسئول گچ قول داد که نمره انضباطش صد در صد بیست خواهد بود. حالا اگر یکدفعه نمره اش پایین آمد، باید آدم فن فرار از لحظات سخت یا مدیریت بحران را بلد باشد که بتواند به نوعی عصبانیت او را کاهش دهد چون بهرحال همیشه یک فکر روشن و درست به این متوجه است که چهار ماه دیگر هم دوباره انتخاباتی هست و نباید دشمن تراشی کرد....روی هم رفته مدیر کلاس بودن، آن هم در مدرسه ای مثل مدرسه روزبه به یک چیز بیشتر از هرچیز دیگر احتیاج دارد و آن تجربه است....من اصلا این را نمی دانستم ولی حالا کاملا به این امر معتقد شده ام. |
|
+ نوشته شده در
90/07/25ساعت 22:9 توسط شادمان شکروی |
|
|
وقتی یک مقایسه سطحی انجام می دهم به این نتیجه می رسم که من بر خلاف او (خانم بوذری ) زندگی را در سرگشتگی و درگیری و عصیان گذرانده ام. بر خلاف او هیچوقت نتوانسته ام با خودم کنار بیایم و به آرامشی که در این کنار آمدن وجود دارد برسم. من همیشه با خودم درگیر بوده ام یا به نوعی با خودم لج کرده ام. انگار که این عصیان ها هیچوقت قرار نیست تمام شود. تجربه چیز خیلی خوبی است. یک زمانی با افرادی بودم که هدف زندگی شان این بود که آدم ها خیلی موفقی باشند. من هم گفتم شاید این ها درست می گویند پس من هم سعی کنم آدم موفقی در زندگی باشم. اما مقداری که پیش رفتم احساس کردم که چیزهایی آهسته و پاورچین پاورچین دارد می رود. دیدم که دیگر تمایل چندانی به خیلی چیزها که سابق برایم مهم بودند ندارم و در عوض دارم فکر می کنم که برای موفق تر بودن باید وقتم را کجا سرمایه گذاری کنم، ارتباطاتم را چطور گسترش بدهم و یا چطور نقشه بکشم. تا مدتی اوضاع بد پیش نمی رفت و من هم داشتم موفقیت را بفهمی نفهمی مضمضه می کردم اما مثل همیشه با فکر تند و لجوجی که دارم، یکباره احساس کردم که چیزهایی دارد فرو می ریزد. شاید اگر بخواهم خلاصه کنم یا خیلی کلیشه ای بگویم یکباره احساس پوچ بودن و آن هم به طورمطلق کردم. صادقانه بگویم داشتم به سمتی پیش می رفتم که منطق و اثبات حکم خدا را داشت. یا باید با منطق می رفتی یا هیچ نمی رفتی. احساس تلخی بود. یا باید ادامه می دادم یا باید بر می گشتم. برگشت به دنیای سابقم که در آن خیلی چیزها اثبات شدنی نبود. از اینجا نوعی دوگانگی عجیب و تلخ شروع شد. حس می کردم که رفته رفته وارد دنیایی شده ام که هرچه در آن جلوتر می روم هرچند خیلی چیزها را اثبات می کنم و خیلی موفق می شوم ولی همه چیز از عمق به تدریج به سطح می اید. خیلی چیزها بالا می آید و باز بالاتر می اید ولی از عمق به سطح می رسد. آن هم به طور مطلق. بالاخره شجاعتش را پیدا کردم و از خودم سوال کردم آیا این ها می تواند برای من قابل توجه باشد. آیا زندگی خوب، ماشین خوب، پول، رفاه، یک آینده با شکوه و زرق و برق می تواند برای من به منزله یک مسیر اتوبان تلقی شود که با سرعت در آن حرکت کنم و احساس خوشایند رسیدن به نوعی یقین را داشته باشم؟ آیا می توانم این ها را به شرط کنار گذاشتن غم ملایمی که همیشه داشته ام، سرگشتگی ها و اضطراب هایی که همیشه جزیی جدانشدنی از وجودم بوده است، در خودم ثبیت کنم و بعد به زندگی با خوشبختی ادامه بدهم و در عین حال گهگاه برای خالی نبودن عریضه هم که شده ادعا کنم که هنرمند هستم و شاعرم و البته درد مردم را هم دارم و درد زمانه را هم دارم و غیره و ذلک؟ ...و راستش را بگویم، بعد از دوران تلخ بالا و پایین شدن روحی، از مسیر موفقیت میان بر زدم و به کوره راه ناشناخته و پر از ترس خودم برگشتم. احساس کردم که این فضا، این حس ها، این فضای شاعرانه و این دنیای خیال که هیچگاه نمی توانی اثباتش کنی برای من از همه چیز مهم تر است. مهم است که شاعر باشم. هرچند آدم موفقی نباشم. موفق بودن خیلی مهم نیست اما شاعر بودن خیلی مهم است. شاید مهم ترین است. نه یک شاعر صاحب نام و مورد تحسین دیگران. این که همان موفقیت منطقی است. مهم برایم همان داشتن فضایی است که نمی توانی به کسی اثباتش کنی و حتی برای خودت هم قابل اثبات نیست و چون قابل اثبات نیست برایت باارزش ترین است. هرچند مواقعی انقدر کلافه کننده می شود که وادارت می کند با همه و از همه مهمتر با خودت به نحو خیلی خیلی آزاردهنده ای لج بازی کنی... |
|
+ نوشته شده در
90/07/20ساعت 22:2 توسط شادمان شکروی |
|
|
یار باید که نظر سوی من زار کند با همه سنگدلی کمترم آزار کند خود گشاید گره از کار چو من ره زده ای نی گره در خم آن طره طرار کند این چه رسمی است که ان خسرو شیرین دهنان خون شیرین سخنان ریزد و انکار کند با چنین سروقدی در چمن حسن مباد هیچ سروی که خجل ناشده رفتار کند خوش کمانی که چنین صید قوی پنجه زند خوش کمندی که چنین باز گرفتار کند دارم این نکته من از پیر جهاندیده به گوش هر که منصور بود دهر سر دار کند هر سحرگه که ترا غنچه نو خاسته باز بشکفد در چمن و جلوه دگربار کند دیده بگشایی و با خنده شیرین تو ماه جلوه در مهر رخ آینه کردار کند بود آیا که از این سوخته دل یاد آری آنکه شب تا به سحر دیده به دیوار کند شادمان را نبود بیم ز آزار رقیب کی نکردست همه عمر که این بار کند؟ |
|
+ نوشته شده در
90/07/09ساعت 23:31 توسط شادمان شکروی |
|
|
آهای قلب یخی در سرزمین یخ بندان مثل من اگر دنبال شعاع آفتاب بگردی جدا که دیوانه خواهی شد دیروز مردی را دیدم که سیگارش مثل من بود مثل من پک های عصبی می زد یقه کتش را بالا داده بود و قدم های تند بر می داشت به گمانم او هم زمانی دنبال آفتاب گشته بود و حالا شده بود مثل من عینکی بر چشم و پاییزی در قلب اینطور که به من نگاه می کنی فقط دو چشم شیشه ای می بینم که زیر باران برف پاک کنشان از کار افتاده باشد اشک هایت اگر اشک باشند باید مهتاب را در خود منعکس کنند مدت ها پیش زنی را دیدم که همانطور که در خیابان راه می رفت گریه می کرد و اشک هایش مهتاب را در خود منعکس می کرد این خاطره را از یاد نبرده ام او هم زمانی مثل تو بدنبال رویایی می گشته در دل این سرما و یخ بندان که مثل بخاری خانه گرمش کند اما بخاری از کار افتاده و خانه همه اش دود گرفته دیگر هیچ میلی ندارم به خانه بروم فقط در خیابان قدم می زنم و وقت را می کشم مثل گرمای قلبم مثل چشم های شیشه ای ات که دیگر زیر نور ماه نمی درخشد انگاه که اولین بار برویم خندیدی و دلم از خورشیدی که دیگر پیدایش نکردم گرمایی گرفت مثل بخاری خانه ام آن موقع که گرم و پرحرارت بود شب ها کنارش می نشستیم دیگر یادش نمی افتم چون مدت هاست هر کس از خیابان می گذرد قدم هایش تند است و دست هایش در جیب است و می خواهد زودتر به جایی برسد که خودش نمی داند... |
|
+ نوشته شده در
90/07/05ساعت 23:3 توسط شادمان شکروی |
|
|
ما دو هفت تیر داشتیم و یک گلوله. این را هردو می دانستیم اما هیچ کدام نمی دانستیم که آن یک گلوله در کدام یک از هفت تیرهاست. در یک زمان به سمت هم نشانه رفته بودیم و دست هایمان مختصری لرزش داشت که می کوشیدیم پنهانش کنیم. می کوشیدیم چهره هایمان سرد باشد و آن دیگری عرقی را که بر پیشانی مان نشسته نبیند. هردو می دانستیم که کشیدن ماشه پیش از دیگری، حکم زندگی یا مرگ را دارد. چیزی بینابین نیست. اگر گلوله از آن تو باشد زندگی است و اگر هفت تیرت صدای خشکی بکند و گلوله ای خارج نشود آن دیگری حتی لحظه ای هم درنگ نخواهد کرد. چشم در چشم و نگاه در نگاه. اما فرقش این بود که اسلحه ها برای این در دست های عرق کرده فشرده می شدند که بیرون نیایند. هردوی ما زندگی را دوست داشتیم و هردوی ما از مرگ به یکسان گریزان بودیم و حالا مثل کشتی گیرهایی که به حالت گلاویز قفل شده اند فقط انتظار می کشیدیم. آنچه روزگار به من آموخته است آن است که در این زندگی عجیب و متلاطم، آنکه صبرش بیشتر است، ممکن است همیشه برنده نباشد اما همیشه هم بازنده نیست. داشتم به این فکر می کردم که باید فکر خودم را متفرق کنم. باید به ذهنم مجال استراحت بدهم تا تقدیر به کمک بیاید. برای همین بود که نگاهی به اسلحه اش انداختم و سعی کردم قدرتش را ارزیابی کنم. اسمیت و وسون سی و هشت لوله بلند که بخصوص وقتی رو به سینه ات می گیرند خیلی ترسناک می شود. فکر کردم اگر هم گلوله توی هفت تیر او باشد شانس اینکه بعد از کشیدن ماشه خارج بشود، یک به هفت است. یعنی اگر یک دوم احتمال این باشد که گلوله توی هفت تیر او باشد و یک هفتم احتمال اینکه با اولین شلیک از لوله خارج بشود، شانس مرگ من یک دوم در یک هفتم است که می شود یک به چهارده. یعنی سیزده به چهارده احتمال زنده ماندن دارم. در مقابل اسلحه من یک کلت برتا است و خشاب می خورد و شانس اینکه گلوله با شلیک خارج بشود یک به یک است البته مشروط بر اینکه گلوله توی هفت تیر من باشد و نه او. اگر احتمالش را بگیریم یک دوم، در اینصورت شانس مرگ او یک در یک دوم یعنی یک دوم و شانس زنده ماندش یک دوم یا به عبارتی یک به دو است. یک به دو در مقابل یک به چهارده. من یک به دوازده جلو هستم. اینجاست که آمار به کمک آدم می اید. مغزم درخشید. معطل نکردم و ماشه را کشیدم. چشم هایش گرد شدند و صدای خشکی در هوا پیچید. بعد او شلیک کرد و باز صدای خشک در هوا پیچید. این بار چشم های من گرد شدند. کجای آمار را اشتباه کرده بودم؟ نمی دانم چرا اما از نوع نگاهش و چشم های گرد شده اش فهمیدم که او هم دقیقا دارد به همین فکر می کند و مثل من در جواب مانده است. یک جایی یک صفر بود که می بایست در زندگی ضرب شود و فراموش شده بود. |
|
+ نوشته شده در
90/07/03ساعت 0:25 توسط شادمان شکروی |
|
|
من از آن گروه افرادی نیستم که زیاد و عجیب خواب ببینم. هرچند علم زیست شناسی نشان می دهد که انسان بدون رویا و خواب دیدن نمی تواند زنده بماند اما تاثیر خواب ها بر برخی عمیق تر و به مراتب از دیگران تاثیرگذار تر است. هرچند تعبیر جالبی نیست اما صرفا جهت ادای مطلب از آن افرادی هستم که در خواب دیدن معمولی محسوب می شوند. چندان به یاد ندارم که منبع شور و الهامی در خواب به من نازل شده باشد و یا رویایی دیده باشم که سبب تحول اساسی در افکارم گردیده باشد. همانطور که زیاد هم اهل کابوس و خواب های بی نظم و وهم انگیز نیستم. با این مقدمه، عجیب بود که دو شب پیش به نوعی سنت شکنی کردم و خوابی دیدم که از جهاتی مسبوق به سابقه نبود. خواب دیدم که حدود ساعت یک نیمه شب، به عادت دوشنبه شب هایی که از گرگان بر می گردم، به خانه رسیده ام و در حالی که راننده به عادت همیشه برای خارج شدن از کوچه بن بست دنده عقب گرفته، سری برای او تکان داده ام و خواسته ام که وارد خانه شوم اما به یکباره همه چیز از اساس دگرگون شده است. نوعی انقطاع در زمان و مکان که هیچ سر در نمی اورم. مثل اینکه از در خانه به یکباره ناپدید شده ام. از اینجا به بعد همه چیز پیچیده در هاله ای از ابر و بخار است. پای پلیس و آگاهی وسط آمده و بعد از گرگان پرس و جو کرده اند و دوستان همکارم در مهمانسرا گفته اند که به عادت همیشه ساعت نه از آنجا بیرون آمده ام و به سمت فرودگاه رفته ام. در فرودگاه هم اسم و ادرس و نشانی ام در پرواز ثبت شده. حتی بیشتر که تحقیق کرده اند راننده تاکسی ای که مرا از مهراباد به خانه رسانیده پیدا کرده اند و او شهادت داده که مرا به در خانه رسانیده و حتی دیده که دارم کلید می اندازم که وارد شوم. حتی رفتگر شهرداری هم که داشته خیابان را تمیز می کرده شهادت داده که مثل همیشه با من سلام و علیک کرده است. همه این ها درست است. نه حادثه غیر مترقبه ای روی داده، نه من از پرواز جا مانده ام، نه هواپیما زمین خورده، نه ماشین تصادف کرده و نه هیچ واقعه عجیب دیگری روی داده اما با اینحال من مفقود شده ام و همه دارند در موجی از اضظراب و دلواپسی و سوالات بی جواب دنبالم می گردند. جالب اینکه برای خودم هم روشن نیست که کجا هستم. فقط می دانم که نیستم و البته بعد کیف و عینکم را در آن سوی کوچه توی باغچه خانه مقابل پیدا می کنند. انگار که کیف و عینک را به خانه مقابل پرت کرده و بعد به دل ناشناخته ها پریده باشم. به دنیایی که تنها نشانه هایش برایم یک زمین بزرگ است و خانه بزرگی که شاید ( شاید ) به دریا می پیوندد. دریا را نمی بینم اما بوی ماسه های نم خورده و هوای بخار گرفته را حس می کنم. این تنها نشانه های من از دنیای ناشناخته ای است که از در خانه یکراست و بدون واسطه به سوی آن پرواز کرده ام. گابریل گارسیا مارکز در ابتدای داستان های کوتاه دوازده تایی اش به یکی از خواب هایش اشاره می کند که انگیزه نوشتن داستان هایش شده است. در یک مهمانی حضور دارد و موقع بازگشت هنگامی که همه می روند و او می خواهد از خانه خارج شود جلویش را می گیرند و می گویند شما باید بمانید. مارکز این را نشانه ساییده شدن پرهای مرگ بر شانه خودش می خواند و حس می کند که زمان رویارویی با واقعیتی به نام مرگ فرارسیده. واقعیتی که خیلی هم قید و بند نمی شناسد. جوان و پیر و فقیر و غنی و عارف و عامی برایش مهم نیست و شاید از این نظر یگانه قاضی به معنی واقعی عادل جهان باشد. خوب این یکی دو روزه که داشتم به این خواب عجیب فکر می کردم این قضاوت آقای مارکز گوشه ای از ذهنم را به خود مشغول کرده بود. اگر برای رویاهایی محدودم بخواهم اصالتی قائل شوم، شاید زمان آن رسیده است که مثل آقای مارکز به پدیده ای به نام مرگ هم فکر کنم. نه مرگی که تراژیک و دردناک باشد و یا مصیبت به بار بیاورد. نوعی تغییر و جهش ناگهانی و یکباره به دنیای وهم آلودی که تنها می توانم تصاویری مبهم و بخار آلود از آن داشته باشم ولی بهرحال می توانم حسش کنم یا حداقل گنگی و سیالیتش را حس کنم. انگار که میان یک رشته لزج نامریی پرتاب شده باشم. یک گودال از چیزی مثل عسل یا سفیده تخم مرغ. اما خانه و حس دریا را نمی دانم به چه نسبت بدهم. بهرحال محتمل است که این رویا نوعی الهام از عالم غیب باشد و محتمل است که تنها ناشی از بیماری و سرماخوردگی و یا کوفتگی اعصاب باشد. چون سابقه چنین دنیایی را ندارم نمی توانم به قاطعیت بگویم که مرگ با من رودررو و بی واسطه حرف زده است. دنیای نویسندگی هم دنیای جالبی است. می شود گفت کسانی که به این دنیا وارد می شوند اول از همه عقل سلیم خود را از دست می دهند. این یکی دوروزه حداقل به جای آنکه بیشتر به مسئله مرگ و گفتگوی با او فکر کنم به این فکر می کردم که واقعا اگر انچه برایم روی داده بنویسم چه داستان جذابی خواهد شد. بخصوص اینکه هیچ کس و حتی خودم نمی دانم که از لحظه کلید انداختن به در خانه، به یکباره چه اتفاقی افتاده است. کیف و عینکم در آن سوی کوچه چکار می کند و چطور به یکباره غیبم زده است. در واقع داشتم برای خوابم و شاید برای نجوایی که با مرگ داشته ام داستان می ساختم... |
|
+ نوشته شده در
90/06/30ساعت 22:18 توسط شادمان شکروی |
|
|
البته قتل و کشتار هیچ
وقت چیز خوبی نبوده است. اما هفته گذشته در خیابان اصلی که به خانه ما
منتهی می شود قتلی روی داد که سوای بخش خشن و ترس آورش بن مایه هایی از
تعجب هم داشت. خوب معمولا قتل هایی که در محل های عمومی صورت می گیرد، یا
در بانک هاست یا در طلا فروشی ها و یا در دیگر محل هایی که به هرحال به
نوعی با پول و کالای گران بها سرورکار داشته باشند. اما این قتل در گل
فروشی اتفاق افتاده بود. من زمانی با خبر شدم که نیروهای پلیس دور مغازه
را گرفته بودند و حتی به خبرنگارها هم اجازه ورود نمی دادند. با صاحب
معازه آشنایی داشتم و این شد که چند روز بعد که به طور نسبی آب ها از آسیا
آفتاد از او سوالی کردم. ظاهرا به دلایلی نامعلوم عده ای نیمه شب وارد
مغازه شده اند و به طرزی هولناک شاگرد مغازه گل فروشی را به قتل رسانیده
اند. اگر بخواهم صریح بگویم سرش را بریده اند. ابعاد هولناک مسئله آن
موقع برایم روشن شد چون مراجع به اصطلاح ذیصلاح و از جمله پلیس در این چند
روز قضیه را خیلی کوچک تر از ان که بود جلوه داده بودند. در حد یک حادثه
که تصادفا برای شاگرد مغازه پیش آمده و مثلا سرش به جایی خورده و فوت کرده
است. اما هم صاحب مغازه و هم وکیلی که برای اولین بار داخل رفته بود و
صحنه را دیده بود و از قضا با برادرم شهاب جلسات موسیقی داشتند، گفتند که
بلی. کار به مراتب از این بالاتر بوده است و واقعیت همان سربریدن و قتل با
نهایت شقاوت بوده است. خوب واقعا در تمام مدت عمرم این اولین بار بود که
می شنیدم در گل فروشی کسی را کشته اند. آن هم به این ترتیب. انگیزه قتل هم
واقعا معلوم نبود. می گفتند خرده حساب های شخصی بوده است اما هیچ کس نمی
دانست چه خرده حسابی. مقتول را هم بارها قبل از این دیده بودم و هر بار
که می خواستم خانه پدری بروم از جلوی مغازه آن ها رد می شدم و با او سلام
و علیکی می کردم. هیچ وقت هم که به طور بدیهی به فکرم خطور نمی کرد که
بینوا چنین سرنوشتی پیدا کند. جالب اینکه این اواخر هر بار که از کنار
مغازه رد می شدم و در اوج گرمای تابستان از هوای خنکی که از درون مغازه به
بیرون می زد احساس خنکی می کردم و گل های تر و تازه را می دیدم و صدای چند
پرنده توی قفس به گوشم می رسید فکر می کردم این هم برای خودش شغل خوبی است
و بد نیست اگر آدم بخواهد توی دنیا شغل به اصطلاح تمیزی انتخاب کند همین
گل فروشی باشد. اما بعد از این ماجرای قتل واقعا دیگر هربار که از جلوی
مغازه رد می شوم نه تنها احساس لذت نمی کنم بلکه این فکر که واقعا در
اینجا خیلی راحت سر یک نفر را از تنش جدا کرده اند، باعث نگرانی و نفرتم
می شود. فکر می کنم خشونت آدمیزاد مرز نمی شناسد و وجود گل و گیاه دلیل
این نیست که قساوت انسانی به لطافت تبدیل شود. البته این حرف من نیست. از
شرلوک هولمز است. اینکه آمار جنایت های روی داده در دشت های سرسبز و
روستاهای به ظاهر آرام انگلستان به مراتب از کوچه پس کوچه های محله های
پایین شهر لندن بیشتر است.... |
|
+ نوشته شده در
90/06/25ساعت 23:9 توسط شادمان شکروی |
|
|
ای خنیاگر پیر چنگی فرسوده غم چه داری؟ گیرم هزار هزار بگذرد زیر این آسمان لاجوردین تنها نواست که می ماند... |
|
+ نوشته شده در
90/06/20ساعت 0:51 توسط شادمان شکروی |
|
|
این که می گویم تقریبا مربوط به دو ماه قبل می شود. با یک نفر دیدار جالبی داشتم. متاسفانه نمی توانم خیلی از مطالب را بگویم. به طور خلاصه وقتی آمدم گفتند یک نفر از یکی دو ساعت پیش منتظر شماست. دانشگاه تعطیل بود و من برای یکی دو کار شخصی رفته بودم و تعجب کردم که کسی با من کار داشته باشد. مرد میانسالی بود و موهای کم پشت و عینک و کت و شلوار تیره و اندام کوچک داست. ظاهرش با آنچه می گفت و آنچه نمی گفت و خودت باید در می یافتی جور می آمد. باز به طور خلاصه گفت که شنیده است ما کلاس های نویسندگی خلاق داریم و می خواهد چیزهایی بنویسد که برایش بسیار مهم است. من گفتم فکر نمی کنم بتوانم کمکی بکنم. هرچند واقعا دلم می خواهد. به گمانم آنچه او می خواهد، اشنایی با تکنیک و این حرف هاست که من نه در این زمینه تخصصی دارم و نه علاقه ای دارم. گفت نه بر عکس می خواهد به همین شیوه گفتگوی ازاد پیش ببرد. می خواهد خودش آنچه را که می خواهد بگوید پیدا کند. گفتم اگر اینطور است البته خوشحال می شوم. اما واقعا در نهایت چه می خواهد بگوید؟ یعنی تصور می کند چه می خواهد بگوید؟ سوال درستی نبود چون می دانستم که این سوال اساسی ترین سوالی است که دارد روحش را می خورد. با این همه جسته و گریخته چیزهایی گفت. اینکه می خواهد برای ادامه زندگی معنایی پیدا کند. اما نه آن معنایی که فلسفی باشد یا کتابی باشد. آنچه کشف و شهود خودش باشد. این باعث شد که مقداری ناامید شوم. مثل آدمی که بدنبال کیمیا یا سیمرغ افسانه ای بگردد. به شوخی گفتم در این موارد عوام می گویند گشتیم و نبود و نگرد که نیست...فکر نمی کند اگر بدنبال روانشناسی برود موفق تر باشد؟ گفت که از روانشناس ها خوشش نمی اید چون ادم ها را قالبی می کنند ( با این حرفش که واقعا موافق بودم ). بهرحال توافق کردیم که بیاید و البته این اولین و آخرین دیدار ما بود. اما چرا این ها را نوشتم. چون دیشب دیروقت زنگ زد و عذرخواهی کرد. من اول کمی تعجب کردم ولی بعد کنجکاو شدم که بدانم چرا نیامده. آن هم با اشتیاقی که نشان می داد. گفت هفته بعد از صحبتی که داشتیم آمده و اتفاقا مدتی هم دورخودش چرخیده ولی بعد برگشته و به خودش گفته شاید هنوز کمی زود باشد. اما توضیح نداد که کمی زود برای چه... |
|
+ نوشته شده در
90/06/14ساعت 23:56 توسط شادمان شکروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|