![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای ترویج هنر نویسندگی ساخته شده است. |
|
در شب های پاییزی
گاه بیرون می ایم و قدم می زنم
هوا سرد است و آسمان گرفته است
دست هایم را در جیب کرده ام و گام های آرام بر می دارم
چیزی فکرم را مشغول کرده است
امروز دوباره پیشت آمدم
در چشم هایت ملتسمانه نگاه کردم.
دوباره خودم را تحقیر کردم
و عهد و پیمان هزار باره را شکستم
آه که چه لذتی دارد و چه حقارتی
انتظار نداشتم که جز با تحقیر با من برخورد کنی
انتظار نداشتم که ارزشی برایم قائل شوی
من خود برای خود ارزشی قائل نیستم
ماه گرد خورده ای سوسو می زند
خیابان سرد و توخالی است
درختی نیست که برگ هایش ریخته باشد
گربه ای روی سقف ماشینی دراز کشیده است
با چشم های خواب آلود به من می نگرد
می اندیشم که چرا تا این حد از تو نفرت دارم؟
و اینکه در عمق وجود تا کنون از هیچ اینقدر منزجر نبوده ام
اما آیا ... در این دنیا کسی هست که ترا اینگونه که من دوست دارم دوست بدارد؟
سر در نمی اورم.
امروز پیشت آمدم غروری نداشتم که بشکنم
و اگر داشتم باز می شکستم
و اگر داشتم باز می شکستم
چون در عین اینکه وجدانم مرا به تازیانه نفرین گرفته بود
لذتی عجیب و وصف ناپذیر را حس می کردم.
خیابان از زمین نم خورده سرشار است
از دور صدای موتور اتوموبیل و پارس سگ می آید.
نم بارانی گرفته است.
دوست داشتم امروز که از کنارم گذشتی
و تحقیر آمیز احساسم را به هیچ گرفتی
سخت در آغوشت بگیرم
با تمام وجود ترا به خودم بفشارم
گرمای وجودت را حس کنم
و ضربان قلبت را بشنوم
مثل تپش های قلب یک کبوتر مغرور ولی هراسان
اما در همانحال چه لذتی می بردم اگر استخوان هایت را در هم می شکستم
یا گلویت را وحشیانه می فشردم
از مشاهده چشم های هراس آلودت غرور خرد شده ام را باز می یافتم
سیگاری روشن می کنم
هوا سردتر شده است
باران گرفته است...بارانی سرد و ریز گل آلود... |
|
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت 0:8 توسط شادمان شکروی |
|
|
مرکز نویسندگی خلاق جهاد دانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی، در سال جاری دومین دوره مسابقه داستان کوتاه دانشجویان سراسر کشور ( و دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور ) را برگزار می نماید. احتمال قوی در آینده آگهی رسانی از طریق پایگاه اطلاعاتی، انجام خواهد شد.
به امید دیدار شما دکتر شادمان شکروی رییس مرکز تحقیقات نویسندگی خلاق |
|
+ نوشته شده در
88/08/07ساعت 22:45 توسط شادمان شکروی |
|
|
ابر می بارد
روز می تابد
از فراز کوهسار دور کش می کس نداند جاش
با هراسی همچو جشم جوجکان کز بیضه مرغی برون آیند
بر ستیغ کوه ناپیدا کنون سر می کشد خورشید
نیک دانم من
که اینک دور از من جنگل از از بوی زمین خیس سرشار است
ژاله می رخشد چو اشک چشم معشوقی که در هجران عاشق سخت دلتنگ است
باد می پیچد
برگ می ریزد
ابر از شرم طلوع صبح گلگون رنگ می گیرد
آه کو پروانه ای زیبا که با پرهای رشک انگیز
دیدمش سالی که دیگر هیچ یادم نیست
شهر از خاطر زداید هرخیال ناب شور انگیز
کی توانم گفت جز از کار و از مال و هوسرانی
عشق های سرد توخالی
خانه های اینچنان یا آنچنان در کوچه هایی اینچنین یا آنچنان تا حسرت انگیزد
عشق هایی نی ...هوس هایی که زان شاید حسد خیزد
قلب هایی را که سرشار است از سرمای دی ماهی
با که گویم من به هر صبحی که برخیزم
از ملال کهنه ای کش هیچ خود سر در نمی ارم
اشک می ریزم
خاطرم غمگین و دل سرد است
گرچه بیرون ایم از در شاد و پر لبخند
ساعتی دیگر
تا بگویم بشنوم در این هیاهوی مهیب افزای
باز از عشقی دگر...نی بلکه از مال و منال و خانه های کوچه های اینچین یا آنچنان کش نیک می دانی
از هوس هایی که شاید زان حسد خیزد
ابر می بارد
روز می تابد
قلب من در حسرت پروانه ای پر نقش و رشک انگیز
دیدمش بر برگ شب بویی
دور در اعماق جنگل هیچ یادم نیست کی یا دور یا نزدیک
پیش خود گفتم
خدا هم خوب نقاشی است.
دانم این را خود نخواهم گفت
با کسی یا با کسانی گرچه محرم یا که نا محرم
نی که خود دیوانه پندارندم و بر حسرتم خندند در دل یا که پنهانی
بل که آخر این چراغی هست روشن در سحرگاهی که بیداری
اشک های تلخ من نتواندش خاموش گرداند.
ابر می بارد
روز می تابد
بر ستیغ کوه ناپیدا کنون سر می کشد خورشید.
باد می پیچد
برگ می ریزد |
|
+ نوشته شده در
88/08/01ساعت 23:38 توسط شادمان شکروی |
|
|
به هر صبحی ز باد رهگذاری
بپرسم گردی از کویش ندیدی؟
کشد آهی ودم گیرد که افسوس:
مبادا هیچ امیدی نا امیدی...!
|
|
+ نوشته شده در
88/07/26ساعت 22:35 توسط شادمان شکروی |
|
|
... به گمانم مالامود در تدوین اندیشه فلسفی خود، از داستایوسکی زیاد آموخته است. شاید به نوعی شیفتگی باشد. چه واضح است که این گرته برداری از حوزه اندیشه گذشته و وارد تکنیک او شده است. سوای رمان هایی مانند فروشنده، داستان کوتاهی مانند بشکه جادو و تاج نقره ای گواه صادق این مدعا هستند. صد البته داستان کفش های پیشخدمت نیز، نوعی نگرش ناب داستایوسکی وار به زندگی است که با شیوه ای جدید بیان شده است. رنج بکش و از رنج کشیدن خودت راضی باش چه این یگانه راه رستگاری است! همین درونمایه در رمان های مشهورش به طور کامل نمود یافته است. زندگی چیزی نیست مگر رنج مدام و اگر به رنج کشیدنت عشق بورزی زندگی مفهوم واقعی خود را به تو نشان خواهد داد. اندرزی که در جنایت و مکافات، سونیا به عنوان یگانه راه نجات به راسکولنیکوف می دهد : رنج بکش. همان طور که من می کشم! در گفته هایی که از مالامود نقل شده به این مسئله اشاره کرده است که زندگی پدر و مادرش ( و بخصوص مادرش ) همواره نقطه اصلی تکاپوهای ذهنی و ادبی او بوده است. همواره از خود سوال می کرده که مادرش چگونه می توانسته با این همه رنج به زندگی خود مفهوم ببخشد. اذعان می دارد که سایه رنج مادرش همواره بر داستان هایش سنگینی کرده است. اما انچه مجذوب کننده است، نحوه تکوین این اندیشه در بیان خاص مالامود است. نوعی فشرده کردن رمان های عظیمی مانند جنایت و مکافات و یا بردران کارامازوف و یا ابله در داستان کوتاه و به بیان صحیح تر، نگارش مجدد آن ها در این قالب. داستایوسکی کوتاه نویس قابلی نبوده است. چند داستان کوتاهی که نوشته است، چیز دندان گیری نیستند. تب و تاب شخصیت های او در ورای ظاهر سرد روایت و تضاد میان هیجانات لجام گسیخته و نمود عینی آن ( به عنوان مثال شیوه روایت قمارباز که شاید بارزترین نمونه سرد نویسی داستایوسکی باشد )، تجلی شایسته خود را در رمان می یابد. داستایوسکی هیچگاه نخواسته و شاید نتوانسته تضاد میان دو وجه شخصیت محوری داستان قمارباز را در یک داستان کوتاه پیاده کند. عشق و در عین حال تنفری که چنان در هم تنیده اند که نمی توانی هیچ یک را بر دیگری رجحان بدهی. اما مالامود در داستان هایی مانند بشکه جادو و تاج نقره ای، شگرد تازه ای را به کار برده است. پیچیدگی های درونی انسان و تضادهای داستایوسکی وار شخصیت او را با بیانی به ظاهرصریح و کوتاه ، پیچیده در شیوه روایتی تو در تو ( لابیرنتی )، طوری در هم ممزوج کرده و بدان انعطاف داده که که قابل تبیین شایسته در داستان کوتاه باشد. فکر می کنم این شگرد اصیل مالامود است. در داستان هایی که مالامود از این شیوه استفاده نکرده و بلکه به روایت صرف و صریح پرداخته ( و یا خود مطلب، فی نفسه از ساختاری لابیرنتی برخوردار نبوده است) داستان به طور نسبی کم ارزش شده است حتی در داستان هایی مانند بانوی دریاچه که لاجرم بیش از محدوده متعارف داستان کوتاه، مطول شده اند....
|
|
+ نوشته شده در
88/07/23ساعت 19:15 توسط شادمان شکروی |
|
|
آدم با بعضی ها اصلا آبش به یک جوی نمی رود. بعد از سال ها که همدیگر را دیدیم هردو دریافتیم که همان عناد و کینه گذشته بین ما زنده و جاندار باقی مانده است. غیر از اینکه از نظر سن و سال هردو پیرتر شده بودیم تفاوت های دیگری هم داشتیم. من به سمت و سویی رفته بودم که با طبیعتم سازگار بود و او به سمت و سویی که باطبیعتش سازگار بود. من شده بودم یک آدم هپروتی، غیر واقع بین و شاعر مسلک و او شده بود سری به معنی واقعی توی سرها. دستش به عرب و عجم بند شده بود و برای خودش کاره ای بود. حرفش را می خواندند و ازش می ترسیدند. به همان اندازه که در این زمین پهناور خدا، احدی برای من تره هم خرد نمی کرد چه رسد به اینکه از من حساب ببرد. بعد هم که حرفمان شد. نمی دانم چرا فکر نکردم یا پیش بینی نکردم یا حساب نکردم. چیزهایی گفتم که نباید می گفتم. نتیجه اینکه باید بزودی تاوان گفته هایم را پس بدهم. اخر گذر پوست به دباغ خانه می افتد. اما بهرحال در عدالت خداوند نمی توانی شک کنی. شب مهمان یک نفر بودم که به معنی واقعی روح هنر را درک کرده بود. چهار پنج ساعت با هم حرف زدیم. خیلی خوب همدیگر را درک می کردیم. مقداری موسیقی گوش کردیم و شعر خواندیم. روی این مسئله متفق النظر بودیم که امثال چخوف، تولستوی، موزارت و حافظ تنها چنینده کلمات زیبا یا ردیف کننده اصوات نبوده اند. آنچه آن ها را جاودانی کرده است، سیلان روح در رگ و پی کلام و آهنگ است. چیزی که این روزها کمتر می توانی ننشانی از آن بیابی. همه به دنبال کالای نازل و از خط تولید گذشته می گردند. در همه این احوال ترازوی ناخوداگاه روانی ام زندگی را وزن می کرد. بیرون که آمدم نم بارانی گرفته بود. شب تمام عیاری بود و تک و توک ماشین هایی می گذشتند. زندگی با همه فراز و نشیب هایش ادامه داشت. نمی دانم چرا همه چیز به نظرم عجیب و پیچیده و پررمز و راز می امد. برای کارهایم دنبال فلسفه و علت نمی گشتم اما سیگاری روشن کردم و پیاده در طول خیابان براه افتادم. نور چراغ های خیابان روی اسفالت نم خورده افتاده بود. بوی دریا و ماسه نمناک می امد. شاید برای نخستین بار بود که چنین حالتی داشتم. قلبم به تپش افتاده بود. انگار که یک پنجه آهنی قلبم را بگیرد و با تمام وجود در خود فشار دهد.... |
|
+ نوشته شده در
88/07/19ساعت 19:59 توسط شادمان شکروی |
|
|
می گویند خداوند را نمی توان شناخت
کس نمی تواند به وجود او پی ببرد
چه رازها که دارد و چه رمزها
کوچکترین حرکاتت را متوجه می شود
و به کوچکترین رازهای قلبت پی می برد
برویت می خندد
ولی وای به وقتی که خشمگین شود
اگر چنین است....
من نمی دانم چرا بت پرستان خدا را مرد ساخته اند
با این توصیف
خدای آن ها حتما باید زن باشد....!
|
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 5:21 توسط شادمان شکروی |
|
|
ز بلبل شنیدم یکی داستان که بر خواند از گفته باستان که چون مست باز امد اسفندیار ...
ظاهر این است که اگر نقل قول شاعرانه فردوسی را نادیده بگیریم و او را واسطه انتقال حکایت از بلبل به خواننده ندانیم و بدین ترتیب زاویه روایت را از نگاه دیگر ننگریم یا در واقع مجبور به نگریستن آن از منظر دیگر نباشیم، می بایست شیوه روایت داستان را همچون دیگر داستان های شاهنامه، سوم شخص غایب یا به عبارتی زاویه دید دانای کل بدانیم. از این نوع آغاز سخن ها در گفتار فردوسی هست و در سایر داستان ها نیز تکرار شده است. جایی که از گفته دهقان داستان نقل می شود و یا سخن عهد باستان مجددا تکرار میگردد. این نوع شروع سخن هنرمندانه است و مزایای خاص خودش را دارد. اما چون سخن بر سر زاویه دید است، شایسته است در این بخش از آن صرفنظر کنیم و داستان را از بیت بعد مورد بررسی قرار دهیم. از جایی که اسفندیار مست باز می اید و ماجرا شکل می گیرد. آنچه از این پس خواهد امد، بر همین اساس استوار شده است.
قصه نویس، هرقصه خود را از دیدگاه خاصی می بیند. در واقع به تعداد قصه های خود دیدگاه دارد. زیرا داستان همه قصه ها به یک شکل روایت نمی شود و روایت داستان قصه از ارتباطی که قصه نویس با راوی، و راوی با شخصیت ها و با خواننده پیدا می کند، ممکن می گردد. بطور کلی قصه نویس، یا از شخصیت های داستان به عنوان سوم شخص های مختلف یاد می کند و یا شخصیتی را در اول شخص مرکز تمام حوادث قرار می دهد و یا شاهدی را به عنوان راوی حوادث در مرکز داستان قرار می دهد. موقعی که قصه نویس شخصیت های داستانش را بعنوان سوم شخص در نظر می گیرد، در نقش یک خدای عالم بر همه چیز کار می کند. در واقع فردوسی در شاهنامه نه یک راوی بیرونی، بلکه به صورت یک دانای کل مطلق Omniscient عمل می کند...... در اینجا باید به نکته ای ظریف و در عین حال پر اهمیت اشاره کرد. این نکته به نوعی بدعت یا حداقل خلاقیت فردوسی در بکارگیری عناصر داستانی را نشان می دهد و چون به حوزه انتخاب زاویه دید باز می گردد، می بایست در این بخش مورد توجه قرار گیرد. کسی نمی تواند منکر شود که در داستان رستم و اسفندیار فردوسی از زاویه دید من راوی یا دانای کل محدود استفاده نکرده است. به همین ترتیب شیوه روایت وی با توسل به این زوایای دید شیوه روایت عینی نیست. از این نظر نمی توان خرده ای بر او گرفت. در واقع وی به شیوه ای سخن گفته که در آن زمان و حتی قرن ها پس از آن متداول بوده است و چنانکه ذکر گردید هنوز هم به اعتبار خود باقی است. اینکه چرا آثار عمده ادبی جهان در گذشته و از جمله رستم و اسنفدیار به این شیوه سروده شده است، نیاز به ریشه یابی تاریخی مفصل دارد. عده ای عقیده دارند زاویه دید برگرفته از نوع رابطه نویسنده با اثر یا شاعر با منظومه است. به عبارتی نوع ارتباط میان این دوست که در انتخاب زاویه دید و یکارگیری آن تاثیر جدی بر جای می گذارد. بسیاری از قصه های جدید جهان تک بعدی و اعترافی هستند. کافکا، توماس مان، پروست، جویس، همینگوی و ...بهترین قصه های خود را به شیوه من راوی نوشته اند. و شاید جنبه های روانی شخصیت های داستان ها انچنان برای آنها اهمیت یافته که عده ای از نویسندگان برای دسترسی پیدا کردن به هویت اصلی خود، دست به نوشتن زده اند و به نظر می رسد که جز دید اعترافی، هیچ دید دیگری نمی تواند قصه نویس قرن بیستم را راضی کند و راوی اعترافی، شاید مهم ترین راوی داستانی قصه های این قرن باشد. اما به نظر می رسد که قصد فردوسی از سرایش شاهنامه و از جمله داستان رستم و اسفندیار بیان محاکات درونی و یا التزام به حدیث نفس و اعتراف نبوده است. در واقع بیان یک ماجرا با همه زیر و بم های آن برای وی اهمیت داشته و از این رو نقش خود را تا حد امکان تقلیل داده است. با این همه، آنچه باید در یک مشاهده دقیق مورد توجه قرار گیرد آن است که زاویه دید نمایشی و عینی گرایی در روایت فردوسی، بر زاویه دید دانای کل مطلق، برتری چشمگیر دارد. در ابیاتی که به عنوان شاهد مثال ذکر گردید، بیان مطلب تا حد قابل توجه و شاید تا حد عمده از طریق گفتگوها صورت می گیرد و گریز به حالات روانی و درونی شخصیت ها، تنها از طریق اشارات کوتاه و در مواردی بسیار کوتاه است. در واقع ....... |
|
+ نوشته شده در
88/07/14ساعت 3:1 توسط شادمان شکروی |
|
|
بودایم گفت: زندگی تاریکی است
در ظلمت جوی مهر مه پرور من
تا کی به امید تاب در این مرداب
کی می شکُفی آخر...نیلوفر من؟! |
|
+ نوشته شده در
88/07/09ساعت 1:23 توسط شادمان شکروی |
|
|
عجیب است که در این دنیای عجیب پر از تناقض از من می خواهی که برایت یک حقیقت مسلم را بگویم. خواهم گفت. کهکشان ها در دل کهکشان ها گردش می کنند. منظومه ها در منظومه ها تنیده اند. ستارگانی هستند که روشنایی خورشید با عظمت ما در برابر آن ها از شعله شمعی بیشتر نیست. در دل هر ذره اتم دنیایی جدید آغاز می شود. جهان بزرگ با همه عظمتش در جهان کوچک تعبیه شده است. در دنیای زمینی فقر و فساد و مسکنت هست. قتل و خون ریزی و آدمکشی هست. مکر و حیله و نیرنگ هست. محبت مادری و مهر پدری هم هست. آرمانگرایی انسانی هنوز از بین نرفته است. گاه امید هست و گاه شوق. جهان درون انسان جهان عجیبی است. هیچ کس از این همه سر در نمی اورد. هیچ کس هم نمی تواند ادعا کند که زمانی خواهد توانست سر در بیاورد. در هزار توی خودمان طوری گیر افتاده ایم که مثل مگس امشی خورده تمام عمر دور خود می چرخیم. در این شب دل انگیز پاییزی چه فکرها که به ذهن آدم نمی رسد. باد مطبوعی می وزد. هوا صاف و آسمان پرستاره است. از دور صدای موتور ماشین و پارس سگ می اید. حال و هوای غریبی است. مثل آدمی که مواد مخدر یا مشروب الکلی مصرف کرده باشد در دنیای خودم چرخ می خورم. زمین نم خورده صبح با مهتاب رنگ گرفته است. از خانه های دوردست صدای ساز و آواز می اید. انگار عروسی چیزی است. این سو عده ای در بیمارستان ها درد می کشند و آنسو عده ای با صدای ارگ و تمپو در هم می لولند و ادای رقصیدن در می اورند. مردهای شکم گنده با کراواتی که روی شکم هایشان مثل زن های پابماه موج خورده، مثل شتر به فحل آمده تکان می خورند. زن های آرایش کرده با یک خروار رنگ و روغن، دخترهای استخوانی با صورت های تکیده و پسرهای جوانی که رگ های گردنشان از شهوت ورم کرده و صورتشان سرخ شده است در هم غلط می زنند. اگر واقعا شاد باشند که باز جای شکرش باقی است. این همه شاید به نظر مضحک بیاید آن هم وقتی که اینطرف تر خانه ای هست که تویش همه سیاه پوس دارند برای مرگ یک نفر ضجه می زنند. این ها در غمشان صادق هستند؟ نمی دانم. شاید به همان اندازه که آن ها در شادی شان صادق اند. خوب. بگذار به سوالت جواب بدهم. در میان این همه تضاد و تناقض و نسبیت و مضحکه، اگر حوصله اش را داشته باشی که بشنوی، فقط می دانم که ترا دوست دارم و این آن واقعیت ناب و مطلقی است که اگر بر فرض امشب شب آخرم باشد و اجل گریبانم را بگیرد، به عنوان تصویر واقعی از جهانی پیچ در پیچ، مواج و مه گرفته، با خود به گور خواهم برد...
|
|
+ نوشته شده در
88/07/06ساعت 0:17 توسط شادمان شکروی |
|
|
هیچ پرستویی را دیده ای
که در آسمان آبی پر گشوده باشد
و گاه بر دود کش بخاری ها بنشیند
دمی بلند، نوکی تیز و چشمان سرخ داشته باشد
بی تردید من ندیده ام.
تو هم ندیده ای
آسوده ات کنم.
هیچ کس ندیده است.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/31ساعت 15:27 توسط شادمان شکروی |
|
|
اینكه قلمرو داستان كوتاه تا چه اندازه گسترش مي يايد و اينكه آيا ميتوان براي اين گسترش حد و مرزي در نظر گرفت، سوالي است كه پاسخ آن در داستانهايي مانند " غروب دهكده " به روشني تفهيم شده است. به گمانم براي آنان كه هنوز نيز داستان كوتاه را نوعي تفنن ادبي ميدانند و براي آنها كه ابلهانه, كوتاهي يك نوشته را دليل سهولت نگارش آن ميدانند , نخست مطالعه غزليات حافظ ( كه كوتاه است ! ) و سپس مطالعه سلسله داستانهايي لازم است. به عنوان مثال ميتوان مطالعه داستانهاي نه گانه سالينجر, داستانهاي كوتاه ايساك بابل , ايساك بشويس سينگر, برنارد ما لامود, و در نهايت دو داستان كوتاه ايشي گورو , " شام خانوادگي " و داستان مورد بحث يعني غروب دهكده را به ايشان پيشنهاد نمود . فكر ميكنم همين پيشنهاد به نهايت براي ايشان و همه آناني كه هنوز در پذيرش داستان كوتاه به عنوان يك قالب جدي هنري و ادبي و بلكه جدي ترين آنها , ترديد دارند؛ به نهايت متقاعد كننده باشد. ميگويند دنياي امروز با سرعتي عجيب به سمت كوتاه شدن و بلكه كوچك شدن پيش ميرود. همه چيز كوچك ميشود , خانه ها و اثا ثيه آنها ¸تلفن ها , اتومبيل ها, كارخانه ها, و البته شعرها و داستان ها. من عقيده ندارم كه دنياي امروز از همه جهات دنياي كوچك شدن و كوتاه كردن باشد. برعكس تصور ميكنم اين وسعت انديشه ها و افكار سيلان يافته است كه به شكل محدود كردن هرآنچه ميتواند در مرزهاي كوچكتري جاي گيرد, تجلي ميكند.. تعبير صحيح آن است كه گفته شود دنياي امروز دنياي به وحدت رسيدن بسياري از انديشه ها و رويدادهايي است كه در گذشته كثرت محسوب ميشد و به همين دليل در ذهن بشر قابل تلفيق نبود. اما بشر امروز از نظر گستره دانش صعود كرده است و با قرار گرفتن در نقطه اي مشرف بر انديشه ها و اعمال و اهداف خويش , اينك در پي جستجوي درك پيوندهاي ظريفي است كه همه آن پديده هاي عيني و ذهني ظاهرا" غير قابل جمع را مرتبط مي نمايد. بي ترديد از همين تحول در نگرش است كه كوتاه شدن ها و كوچك شدن ها ميتراود. دستاوردي كه شايد به جاي پيراستن , شايسته تر باشد آنرا تلاش در جابجا كردن و هر چيز را در جاي خود قرار دادن ناميد. چه از همين جابجايي است كه كثرت ها به وحدت ها تبديل ميشود و در نهايت به شكل نوعي كوچك گرايي ( مي نيماليسم ) بروز ميكند ... ...
|
|
+ نوشته شده در
88/06/29ساعت 11:7 توسط شادمان شکروی |
|
|
مهربان نازنین من که ترا
از برای من آفرید خدای
دو شرابیم از خم دو نگاه
جرعه ای هردو را چشید خدای
در شراب دو چشم تو از لطف
سکر سحار خود دمید خدای
در نهانخانه نگاه تو مست
دیدگان بست و آرمید خدای
لیک در من ز ساقی دوزخ
ساغر غم فروکشید خدای
گوییا پستی و تباهی خلق
در نگاهم عیان بدید خدای
پس به هوش آمد و هراسان شد
سکته ای سرد بر گزید خدای
هان نیارست گفتنم که مگر
خود در این آیینه چه دید خدای!
در نگاه تو شادی آغازید
در من اما به غم رسید خدای...!
|
|
+ نوشته شده در
88/06/21ساعت 16:40 توسط شادمان شکروی |
|
|
...در فوران احساسات اصیل آدمی بیش از هر قانون دلمرده ای که بر این جهان حکومت می کند عدالت و امید نهفته است...
ایساک بابل ( دی گراسو )
با سپاس فراوان از سرکار خانم سارا جرجانی |
|
+ نوشته شده در
88/06/18ساعت 23:15 توسط شادمان شکروی |
|
|
هفته ای یک بار دور هم جمع می شویم و حرف می زنیم. در این گفتگوها ذهن روشن می شود و چیزهای خوبی دستت را می گیرد. به شخصه استفاده های زیادی از این جلسات برده ام و حس می کنم که در نوشته هایم تاثیر داشته است. از سوی دیگر این روزها بحث دانش و ارزش دانش بحث روز است. همه متفق القول هستند که دانش چیز خوبی است و باید به آن بها داد. باید برای آن هزینه کرد، مدیریت کرد، حتی فداکاری کرد. خوب اگر این درست باشد باید به این گفتگوها بها داده شود. اما من که در این چند سال ندیده ام کسی بهای چندانی بدهد. شاید یک چند نفری تعریفی کرده اند، ولی بیشتر در فراموشی و سکوت کار می کنیم. خوب فراموشی و سکوت که اعتبار نمی اورد. برای اعتبار باید خودت را عرضه کنی. عرضه کردن هم که به معنی وارد شدن در اجتماع و بیرون رفتن از حصار تنهایی و انزواست. گسترش قلمرویی است که درگیری های خاص خود را دارد. همانطور که آلودگی های خاص خود را دارد. مدتی توی فکر یک مجله بودم. حداقلش این بود که افکار می توانست مکتوب شود و ضرب المثل چینی می گوید حتی کمرنگ ترین نوشته ها از فکرهایی که نوشته نمی شوند ارزش مند ترهستند. اما مجله دردسر دارد. یک بار این تجربه را کردم و چندان خوشایند نبود. بخصوص مجلاتی که به نوعی با مقوله ادبیات خلاق درارتباط هستند. در حال حاضر به جلسات هفتگی و پرشدن درونی اکتفا می کنیم. بسیار خوشایند است ولی به نوعی مثل فیل سفید داستان همینگوی می ماند. نایاب و دست نیافتنی ولی تجملی و به نوعی ویترینی است. این جنبه قضیه مقداری یاس اور است. هفته گذشته با یک نفر که به طور افراطی علاقه مند داستان های همینگوی است در این خصوص صحبت می کردم. گفتم که ما به نوعی با این جلسات هفتگی مان شکارچیان فیل های سفید هستیم. با رنج و زحمت زیاد، با صرف وقت و حوصله، با قبول همه تبعات ناخوشایند اندیشه های نابی را شکار می کنیم. اما بعد شکار با شکوه روی دستمان می ماند. نه بدرد خوردن می خورد، نه سوار شدن و نه بدرد اینکه پوستش را پرکاه بکنی و روی دیوار بزنی. گفت درست است ولی این نگاه کردن از یک سوی قضیه است. آن سوی دیگر اینکه همان هایی که فیل سفید را به سبب ویترینی بودن و بی مصرف بودنش مضحک قلمداد می کنند همه عمرشان را چه بخواهند و چه نخواهند در آرزوی بدست اوردن آن سپری کرده اند. این جواب عمیق و اصیلی بود. فکرکنم باید درست تجزیه و تحلیلش کنم تا در ذهنم رسوب کند.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/16ساعت 23:56 توسط شادمان شکروی |
|
|
ما را دو هزار آرزو بست خدای
بر کالبد و فرافکندی به زمین
آنجا که نه هیچ آرزو کامی یافت
نی هیچ گمان رهی به صحرای یقین
گفتا به مکافات گناهی موهوم
کش هیچ کس آگه نشدی چون بود این
باید که به بسوزی و بسازی مادام
آن شوم گنه چنین سزا باد چنین
هر روز به امید نویی آغازی
با تلخی یاس سر نهی بر بالین
وین باد نصیب تو و بعد از توهمه
ره بسپارند بر این طریق و آیین
با تلخی و زهر هجر همدوش و رفیق
با انده و درد و یاس همراه و قرین
بر یاد مرا هست ز بودا پندی
گهگاه بود تا دهدم او تسکین
شب ها که مگر به آسمان می نگری
بینی ز ستاره ها جهان شمع آیین
دریاب که هر ستاره امیدی هست
نا کام به قلب دردمندی غمگین
از قلب تو نیز می تراود هر دم
رخشان به فلک ستاره ای نو ز زمین
هر دل که بیفسرد دلی زنده شود
هر قلب شکسته را یکی جایگزین
بر پهنه آسمان نیابی یک شب
بی رقص ستاره ها فلک آهنگین...!
|
|
+ نوشته شده در
88/06/12ساعت 23:39 توسط شادمان شکروی |
|
|
نگارش به شیوه چخوف دشوار است و کار سخت می طلبد. علاوه بر این نتیجه مورد علاقه خوانندگان جامعه ای با فرهنگ سطحی نیست. این جوامع داستانهایی را که به نحوی از عنصر اصلی داستان، یعنی رنج هنرمندانه تهی باشد، بیشتر می پسندند. جایگزین این رنج – اگر از حیطه ادب خارج نشده و سخن از ابتذال به میان نیاوریم – بهرحال متاع مطبوعی نیست. در ایران فعلی، مضامین مبتذل عاشقانه و یا اجتماعی و یا مخالف خوانی سیاسی است ( هیچکدام با هم تفاوتی ندارند ) یا روی اوردن به فضاهای وهم الود و سورئالیست و احساس گرایی افراطی و حذف کلیه ارکان یک اثر خوب هنری است. اگر نمی توان در یک بازی فوتیال در قالب قواعد بازی به سیالیت و زیبایی تیم هایی همانند برزیل بازی کرد، پس بهتر است دروازه فوتبال را برداشت و زمین را کج کرد و به جای یک توپ پنجاه توپ به زمین انداخت و غیره و غیره! این افت واقعی ادبیات ناب و البته داستان کوتاه ناب است. با اعتراف به اینکه ما قواعد فوتبال را می شناسیم ولی قواعد داستان کوتاه خوب را اکثرا" خیر. بوف کور یک شاهکار است. در این تردیدی نیست. منتهی کدام بخش ان شاهکار است؟ تصور میکنم این درخشش نثر هدایت باشد که یک اثر جاودانی افریده و نه معما افرینی های او و قالب شکنی های او و فضاهای وهم الود او. این ها همه به جای خود اما در بررسی دلیل برجستگی غزل حافظ کدام را برتر میدانیم؟ سخن گفتن از عشق را ؟ از عرفان را؟ ایجاز کلام را؟ دیگران هم از عشق و عرفان سخن گفته اند و موجز هم گفته اند. پس تفاوت کجاست؟ اگر در شکوه سخن نیست در چیست؟ به شخصه هیچگاه در معنی بوف کور دقیق نشده ام. ابدا" برایم مهم نبوده است. زیبایی نثر هدایت، انچنان مجذوبم میکند که اهمیتی به باقی نمیدهم. اگر غیر این باشم نویسنده یا شاعر نیستم. حل کننده معماهایی هستم که اساسا" نیازی به حل شدن ندارند. معنی کننده شعر هستم و به گفته نیما در دنیا کاری بی معنی تر از معنی شعر نیست. اگر نغمه ای استادانه نواخته میشود روح انرا درک میکند. در بحر نوع ساخت ساز رفتن و جنس چوب انرا حدس زدن، کار اهل هنر نیست. کار عقل گرایان بی ذوق است. اما نکته اینجاست که در میان تحلیل های متعددی که بر بوف کور زده شده، تا چه اندازه به این عنصر اساسی، به این کلام بسیار تراش خورده و نثر بدیع اهمیت داده شده؟ آیا کل بحث روی مفهوم لکاته و پیرمرد خنزرپنزری و سایه خمیده روی دیوار و زن اثیری و معانی نهفته در هریک نبوده است؟ متاسفانه در جامعه ای که در شناخت، زیاد بیراهه میرود، نوشتن داستانهای فاش روانشناختی از مقوله سه قطره خون تا داستانهای پست مدرن و سوررئال امروز، جزء لاینفک ادبیات خلاق محسوب میشود. فرانسویان این چنین کردند با ذکر این نکته که داستانهای استادانه نظیر دیوار سارتر، با همه سادگی و مینیتاتوریسم نگارشی اش، در گنجینه آنها اندک نبود و لاجرم به آزمایش های موفق و یا ناموفق دیگر دست میزدند. در ایران اساسا" بر خلاف شعر، گنجینه نثر خلاق تهی بود. گنجینه ای وجود نداشت و جامعه هم که فاقد قوه تمیز بود. این بود که صادق هدایت در سه قطره خون خلاصه گردید و در بوف کور و هردو به خاطر معماهایش. به خاطر عنصر بارز ولی نه ظریف روانشناختی نهفته در هردو. اگر چیزی فاجعه امیزتر از این باشد آن است که هدایت خود این را باور کرده باشد. باور کرده باشد که نگارش داستانهای به سبک روانشناختی فرانسوی دهه پنجاه یا اشعار مالارمه، استیل کار اوست. اینکه این نوع نگارش به او وجاهت می بخشد و اگر شناخته شود و تحویل گرفته شود به سبب این نوع نگارش است و نه شاهکارهای ساده ولی بسیار دقیقی مانند داش آکل و یا زنی که مردش را گم کرد.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/10ساعت 13:23 توسط شادمان شکروی |
|
|
می نماید که صرفه ای نبرد
زین شب تیره هیچ غم که نماند
هیچ یک زخمه بی نوا مطرب
هیچ یک جرعه بی سبو ساقی
عمر این هردو تا ابد باقی
شب نابی است، ماه نو پیدا
آسمان پر ستاره و ناهید
می درخشد در آن میانه زلال
همچو اشکی که می چکد در خواب
قصه چشمه و شب و مهتاب
چه رهایم من امشب و ای کاش
این رهایی همیشه با من بود
پاک همچون نسیم فروردین
صاف همچو سپیده مرداد
کاش مادر مرا چنین می زاد
جویباری است می رود باریک
از کنارم که چشم من بر اوست
نرم و آرام غرق در رویاست
نی که اندوه صبح فرداییش
نی که سودای رود و دریاییش
می نماید که صرفه ای نبرد
زین شب تیره هیچ غم که نماند
مطرب از چنگ و ساقی از ساغر
جویبار فتاده از رفتار
عمر این هرسه بر مدار قرار....
|
|
+ نوشته شده در
88/06/07ساعت 15:42 توسط شادمان شکروی |
|
|
مرا صحرا نوا می خواند امشب
که او درد مرا می داند امشب
به سوز سینه و آه جگر سوز
منم صحرا...خدا می داند امشب...
|
|
+ نوشته شده در
88/05/31ساعت 23:46 توسط شادمان شکروی |
|
|
3- نويسندگان امريكاي لاتين، پيرو يك سبك و شيوه مدون نيستند. گرايش ايشان به شعر و تاكيد روي اصالت احساس و اصالت كلام، سبب شده است كه امثال ماركز در ميان ايشان نادر باشند. معمولا به سرعت مي نويسند و برخی از آن ها به همان سرعت بدست ناشر مي دهند. زيبايي ظاهري كلام و سيالیت مرزهاي شعر و نثر، به اضافه سليقه عمومي كه دقت و وسواس موشكاف را فداي زيبايي و گيرايي كلام نمي كند، نثر نويسان امريكاي لاتين را با امثال چخوف و جويس متفاوت كرده است. شيوه هايي كه امثال بورخس درداستان كوتاه و يا كارلوس فوئنتس در رمان بكار مي برند، نثرهاي فني و مبتني بر قواعد خدشه ناپذير دقت و مشاهده و جذب واقعيات زندگي نيست. نفوذ در حوزه احساسي آن است. از اين نظر ظهور فردي مانند ماركز در آمريكاي لاتين نوعي پديده جالب توجه است. 4- ماركز دقت افراطي يك نثرنويس حرفه اي را دارد و در عين حال باريك بيني و نازك طبعي يك شاعر را. نمي توان گفت كدام جنبه بر كدام جنبه رججان دارد و البته دانستن و ندانستن آن چندان هم مهم نيست. آنچه مهم است اين است كه بكارگيري توام توانمندي هاي اين دو وسعتي را جهت ترسيم زندگي امريكاي لاتين در اختيار ماركز قرار داده است كه كمتر نويسنده يا شاعري توان آن را دارد. هرچند اين ادعا چندان اساس درستي ندارد، تنها به جهت اداي مفاهيم مي توان ادعا كرد كه ماركز گزارشگر زندگي سراسر شعر مردم امريكاي لاتين است. 5- اين ادعا نياز به توضيح دارد. نويسندگان، بخصوص نويسندگان داستان كوتاه، اگر حرف جديدي براي ارائه داشته باشند، اين حرف مي بايست در بطن و متن زندگي مفهوم خود را پيدا كند. زندگي سيال و متنوع است و از زواياي مختلف مي توان بدان نگريست. منتهي آنچه اهميت دارد آن است كه در آنچه مي نگري و مي انديشي، دقيق و باريك نگر باشي. نويسندگان صاحب استعداد معمولا با كسب دقت نگرش در جزييات تمرين هاي خود را آغاز مي كنند. مانند همنيگوي انعكاس برق در كفش هاي يك بازيگر بيسبال و يا چگونگي درخشش نور چراغ هاي نئون بر بدن عرق كرده يك مشت زن را مي نگرند و به مثابه يك نقاش روي آن دقيق مي شوند. اين امتياز بزرگي است. اما ماندن در آن مي تواند سبب محدود شدن در تاروپود كلام و توصيف بيروني شود. با گسترش قواي ذهني نويسنده و با درك واقعيات ناب تر از زندگي، رفته رفته حوزه مشاهده گسترش مي يابد و مرزهاي ديگر از جمله مرزهاي شهودي زندگي را در بر مي گيرد. نويسندگاني مانند ج.د. سالينجر و برنارد مالامود، در اين مقطع درنگ مي كنند و به عنوان سبك خود شروع به تعميق يافته هاي خود مي نمايند. اما سير مي تواند ادامه داشته باشد. تا جايي كه واقعيات به ظاهر واضح دستاورد تحليل و تعمق قرار گيرد. واقعياتي كه هر كدام از ما در پيرامون خود شاهد آن هستيم. در ظاهر نكته تازه اي ندارد، اما اگر نيك بنگري منابع ناب شگفتي هاي زندگي هستند. امثال ماركز تا اين سطح به مشاهده خود سیر سعودی مي بخشند.....
|
|
+ نوشته شده در
88/05/30ساعت 23:11 توسط شادمان شکروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|