بدون دیدار بعدی...
این که می گویم تقریبا مربوط به دو ماه قبل می شود. با یک نفر دیدار جالبی داشتم. متاسفانه نمی توانم خیلی از مطالب را بگویم. به طور خلاصه وقتی آمدم گفتند یک نفر از یکی دو ساعت پیش منتظر شماست. دانشگاه تعطیل بود و من برای یکی دو کار شخصی رفته بودم و تعجب کردم که کسی با من کار داشته باشد. مرد میانسالی بود و موهای کم پشت و عینک و کت و شلوار تیره و اندام کوچک داست. ظاهرش با آنچه می گفت و آنچه نمی گفت و خودت باید در می یافتی جور می آمد. باز به طور خلاصه گفت که شنیده است ما کلاس های نویسندگی خلاق داریم و می خواهد چیزهایی بنویسد که برایش بسیار مهم است. من گفتم فکر نمی کنم بتوانم کمکی بکنم. هرچند واقعا دلم می خواهد. به گمانم آنچه او می خواهد، اشنایی با تکنیک و این حرف هاست که من نه در این زمینه تخصصی دارم و نه علاقه ای دارم. گفت نه بر عکس می خواهد به همین شیوه گفتگوی ازاد پیش ببرد. می خواهد خودش آنچه را که می خواهد بگوید پیدا کند. گفتم اگر اینطور است البته خوشحال می شوم. اما واقعا در نهایت چه می خواهد بگوید؟ یعنی تصور می کند چه می خواهد بگوید؟ سوال درستی نبود چون می دانستم که این سوال اساسی ترین سوالی است که دارد روحش را می خورد. با این همه جسته و گریخته چیزهایی گفت. اینکه می خواهد برای ادامه زندگی معنایی پیدا کند. اما نه آن معنایی که فلسفی باشد یا کتابی باشد. آنچه کشف و شهود خودش باشد. این باعث شد که مقداری ناامید شوم. مثل آدمی که بدنبال کیمیا یا سیمرغ افسانه ای بگردد. به شوخی گفتم در این موارد عوام می گویند گشتیم و نبود و نگرد که نیست...فکر نمی کند اگر بدنبال روانشناسی برود موفق تر باشد؟ گفت که از روانشناس ها خوشش نمی اید چون ادم ها را قالبی می کنند ( با این حرفش که واقعا موافق بودم ). بهرحال توافق کردیم که بیاید و البته این اولین و آخرین دیدار ما بود. اما چرا این ها را نوشتم. چون دیشب دیروقت زنگ زد و عذرخواهی کرد. من اول کمی تعجب کردم ولی بعد کنجکاو شدم که بدانم چرا نیامده. آن هم با اشتیاقی که نشان می داد. گفت هفته بعد از صحبتی که داشتیم آمده و اتفاقا مدتی هم دورخودش چرخیده ولی بعد برگشته و به خودش گفته شاید هنوز کمی زود باشد. اما توضیح نداد که کمی زود برای چه...