خواب های قطاری هم عجیب و در عین حال مضحک است. من عجیب ترین خواب های زندگی ام را در قطار دیده ام و دلیلش را هم نفهمیدم. شاید فضای گرفته و دودآلود و خفه با تکان مداوم به نحوی عجیب روی اعصاب تاثیر می گذارد. در این زمینه البته علم پزشکی باید اظهار نظر کند ولی سه هفته پیش که پس از مدت ها سوار قطار گرگان شده بودم، باز رویای عجیب به سراغم آمد. در رویا خیلی عجیب ولی کاملا عادی با مرحوم هدایت هم کوپه بودیم و همانطور که روبرویم نشسته بود داشت کتاب می خواند. خیلی آرام و خیلی تروتمیز بود و من داشتم فکر می کردم که پس هنوز تا خودکشی اش باقی مانده. دلم می خواست سر صحبت را باز کنم اما به قدری غرق مطالعه بود که آدم مجال پیدا نمی کرد. غیر از من و او یک نفر دیگر هم در کوپه بود که درست نمی شناختمش. فکر کنم یک مسافر معمولی بود. یک مرد میانسال با ریش و سر طاس. داشتم توی ذهنم چهره واقعی هدایت را با عکس هایش تطبیق می دادم. به نظرم از عکس هایش لاغرتر و تکیده تر می آمد. موی جلوی سرش تنک شده بود و از آن حالت سینمایی و ژست های خاص انگشت به دهان و غیره که در عکس هایش می گرفت خبری نبود. کت و شلوار خاکستری و جلیقه و کراوات راهراه مشکی داشت و عینکش همانطور که در عکس هایش بود گرد و ته استکانی بود. در این میان پیشخدمت قطار سینی چای آورد. هدایت خیلی آرام و بدون اینکه به خودش زحمت بدهد اشاره کرد که چای را روی میز کنار دستش بگذارد. همان طور که داشت می خواند چای را در استکان ریخت و تازه در این وقت مثل اینکه به صرافت افتاده باشد، سر بلند کرد و نگاهی به من انداخت. با آرامی تبسمی کرد و گفت: بفرمایید. تشکر کردم و تازه در این وقت بود که دیدم آنچه می خواند کتاب نیست و شماره جدید گلستانه است که من در ان مطلبی در مورد بل کافمن نوشته بودم. دیگر ذوق و شوقی که به قلبم ریخت غیر قابل توصیف بود. به شیوه مرحوم آل احمد، گفتم : استاد این اباطیل بدست شما هم رسیده است؟ مثل اینکه از این  حرف خوشش آمده باشد لبخندی زد و گفت: فعلا که تنها چیزی است که می شود خواند. شما هم می خوانید؟ گفتم: گاهی وقت ها. سری تکان داد و دیگر باره لبخند محوی زد. گفتم: مطلب قابل بحثی هم دارد؟ نگاهی سرسری به مجله انداخت و گفت: بد نیست. بعضی هاش قابل تامل است. دیگر صحبتی نکرد. چای را با آرامش سر می کشید و مجله را می خواند. آن که دور از ما گوشه ای نشسته بود بلند شد و از کوپه بیرون رفت. هدایت حتی نیم نگاهی هم نکرد. من خیلی سعی کردم که ببینم کدام مطلب را دارد می خواند ولی نمی توانستم. یک لحظه دستش روی هوا چیزهایی رسم کرد. مثل اینکه در دنیای درونی خودش بر مطلبی که می خواند حاشیه ای نوشته باشد. برای اینکه سر حرف را باز کنم، پاکت سیگارم را به سمت او گرفتم. نگاهش چرخید و با ادب تشکر کرد و گفت که این سیگارهای جدید به او نمی سازد و همان سیگارهای زمان خودش بیشتر باب طبعش است. جالب بود که حرف زدنش هم مثل نوشته هایش بود ولی صدایش از آنی که فکر می کردم ضعیف تر و گنگ تر بود. مثل صدای آدمی بود که از توی تونل حرف می زند ولی عجیب بود که این صدا خیلی خیلی نافذ به نظر می رسید. با این همه تمایل عجیبی به سکوت داشت و اصلا نمی شد به حرفش آورد. در طول راه دل توی دلم نبود که طوری سر حرف بیاورمش ولی نشد که نشد. ایستگاه بعدی مجله را زیر بغل زد و کلاهش را سرش گذاشت و با احترام ملایم سر خم کرد و زیر لب حرفی زد مثل اینکه دیگر وقت رفتن است یا وقت مردن است و از این چیزها. بعد از کوپه بیرون رفت. رفتم کنار پنجره که بتوانم پیکرش را از دور ببینم که نشد. تنها مه و بخار بود و باران تندی که می بارید. مسافری که بیرون رفته بود آمد داخل و من پرسیدم اینجا کجاست. گفت ورامین است. بعد نگاهی به جای خالی هدایت انداخت و رفت سرجایش نشست. بقیه راه را در خواب داشتم به این فکر می کردم که لابد مرحوم هدایت در ورامین در یک جای دنج و بی سروصدایی زندگی می کند و برای خودش یک شبه تاریکخانه ترتیب داده. شب های ورامین هم معلول همین اقامت است. اما حسرت می خوردم که عجیب بود که با هم برخورد داشتیم و نتوانسته بودم سوالی از او بپرسم یا حرف قابلی از زیرزبانش بیرون بکشم. فقط خیلی خوشحال بودم که گلستانه را می خواند و فکر می کردم در اولین فرصت باید این را به آقای شهامی پور خبر بدهم. حتما خیلی خوشحال می شود. عجیب اینکه آنقدر که به خبر دادن به آقای شهامی پور فکر می کردم به خبردادن به دیگران فکر نمی کردم. به اینکه بگویم که با صادق هدایت هم سفر بوده ام. مابقی خوابم در همین پیچ و تاب های فکری گذشت.