غزل...
ماییم جمع سرخوشان مستان بی نام و نشان
خورشیدها آتش فشان ناهیدها دامن کشان
مرغان اینسان نغمه خوان هرنغمه درد جاودان
بر شاخسارآسمان تا نغمه ها آرند هان
نک جان من نک جان من نک چشم خون افشان من
بیدای من بنهان من دیگر عیان دیگر نهان
جادوی مهتاب است این خورشید شب تاب است این
خاک است یا آب است این گاهی چنین گاهی چنان
شاید که آرامم دهی کامم دهی کامم دهی
جان گیری و جامم دهی کآنم ده واینم ستان
دریا نگر دریا نگر زین آتشم بر چشم تر
بحری روان بر دیده بر کی بحر را بینی روان
شمع شب افروزم ولی خونین دل از بیحاصلی
کو محفلی کو محفلی تا آتش آرم در میان
شاید کنون جان باختن بر خورگه شب تاختن
تیغ دگر انداختن چون شه دهد فرمان که هان
گه سرخوشم بینی همی بر اتشم بینی دمی
گه بحرم و گه شبنمی چون یابی ام بر این نشان
شه باسبان درگهت شیران عالم روبهت
حیران بمانده در رهت هفت آسمان هفت آسمان
هان خرقه و دستار، تو، هان سبحه و زنار، تو
نک خانه خمار، تو، ای کعبه صاحبدلان
ماییم و درد بی کران دردی که ناید در بیان
گر مرهمی داری بمان ورنی برو جانم رهان
گر طالب آهی بگو ور اشک گمراهی بگو
ای غم چه می خواهی بگو آخر ز جان شادمان...