مادر...
شب تاریکی است
هرچند آسمان ابری ندارد
اما به گمانم یک نفر دارد گریه می کند
از توی یکی از اتاق های ساختمان روبرو می توانم او را ببینم
زنی است که پیراهن رکابی دارد و دست هایش را جلوی صورتش گرفته است.
روشنایی سرخ چراغ خواب هق هقش را موج می دهد
اهمیتی نمی دهد که من روی بالکن ایستاده باشم و سیگار بکشم و گریه اش را نگاه کنم
گاهی وقت ها اینطور می شود
گاهی وقت ها آدم ها به اینکه ببننده هق هقشان باشی اهمیت نمی دهند.
آهنگ مادر پینک فلوید روی صفحه گرامافون تکرار می شود:
مادر فکر می کنی آن ها این بمب را خواهند انداخت؟
فکر می کنی آن ها این ترانه را دوست خواهند داشت؟
مادر فکر می کنی آن ها سعی خواهند کرد که دل مرا بشکنند...؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۱۱ ساعت 23:34 توسط شادمان شکروی
|