غزل آواز...نوا
یار باید که نظر سوی من زار کند
با همه سنگدلی کمترم آزار کند
خود گشاید گره از کار چو من ره زده ای
نی گره در خم آن طره طرار کند
این چه رسمی است که ان خسرو شیرین دهنان
خون شیرین سخنان ریزد و انکار کند
با چنین سروقدی در چمن حسن مباد
هیچ سروی که خجل ناشده رفتار کند
خوش کمانی که چنین صید قوی پنجه زند
خوش کمندی که چنین باز گرفتار کند
دارم این نکته من از پیر جهاندیده به گوش
هر که منصور بود دهر سر دار کند
هر سحرگه که ترا غنچه نو خاسته باز
بشکفد در چمن و جلوه دگربار کند
دیده بگشایی و با خنده شیرین تو ماه
جلوه در مهر رخ آینه کردار کند
بود آیا که از این سوخته دل یاد آری
آنکه شب تا به سحر دیده به دیوار کند
شادمان را نبود بیم ز آزار رقیب
کی نکردست همه عمر که این بار کند؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ساعت 23:31 توسط شادمان شکروی
|