یک خواب عجیب...




من از آن گروه افرادی نیستم که زیاد و عجیب خواب ببینم. هرچند علم زیست شناسی نشان می دهد که انسان بدون رویا و خواب دیدن نمی تواند زنده بماند اما تاثیر خواب ها بر برخی عمیق تر و به مراتب از دیگران تاثیرگذار تر است. هرچند تعبیر جالبی نیست اما صرفا جهت ادای مطلب از آن افرادی هستم که در خواب دیدن معمولی محسوب می شوند. چندان به یاد ندارم که منبع شور و الهامی در خواب به من نازل شده باشد و یا رویایی دیده باشم که سبب تحول اساسی در افکارم گردیده باشد. همانطور که زیاد هم اهل کابوس و خواب های بی نظم و وهم انگیز نیستم. با این مقدمه، عجیب بود که دو شب پیش به نوعی سنت شکنی کردم و خوابی دیدم که از جهاتی مسبوق به سابقه نبود. خواب دیدم که حدود ساعت یک نیمه شب، به عادت دوشنبه شب هایی که از گرگان بر می گردم، به خانه رسیده ام و در حالی که راننده به عادت همیشه برای خارج شدن از کوچه بن بست دنده عقب گرفته، سری برای او تکان داده ام و خواسته ام که وارد خانه شوم اما به یکباره همه چیز از اساس دگرگون شده است. نوعی انقطاع در زمان و مکان که هیچ سر در نمی اورم. مثل اینکه از در خانه به یکباره ناپدید شده ام. از اینجا به بعد همه چیز پیچیده در هاله ای از ابر و بخار است. پای پلیس و آگاهی وسط آمده و بعد از گرگان پرس و جو کرده اند و دوستان همکارم در مهمانسرا گفته اند که به عادت همیشه ساعت نه از آنجا بیرون آمده ام و به سمت فرودگاه رفته ام. در فرودگاه هم اسم و ادرس و نشانی ام در پرواز ثبت شده. حتی بیشتر که تحقیق کرده اند راننده تاکسی ای که مرا از مهراباد به خانه رسانیده پیدا کرده اند و او شهادت داده که مرا به در خانه رسانیده و حتی دیده که دارم کلید می اندازم که وارد شوم. حتی رفتگر شهرداری هم که داشته خیابان را تمیز می کرده شهادت داده که مثل همیشه با من سلام و علیک کرده است. همه این ها درست است. نه حادثه غیر مترقبه ای روی داده، نه من از پرواز جا مانده ام، نه هواپیما زمین خورده، نه ماشین تصادف کرده و نه هیچ واقعه عجیب دیگری روی داده اما با اینحال من مفقود شده ام و همه دارند در موجی از اضظراب و دلواپسی و سوالات بی جواب دنبالم می گردند. جالب اینکه برای خودم هم روشن نیست که کجا هستم. فقط می دانم که نیستم و البته بعد کیف و عینکم را در آن سوی کوچه توی باغچه خانه مقابل پیدا می کنند. انگار که کیف و عینک را به خانه مقابل پرت کرده و بعد به دل ناشناخته ها پریده باشم. به دنیایی که تنها نشانه هایش برایم یک زمین بزرگ است و خانه بزرگی که شاید ( شاید ) به دریا می پیوندد. دریا را نمی بینم اما بوی ماسه های نم خورده و هوای بخار گرفته را حس می کنم. این تنها نشانه های من از دنیای ناشناخته ای است که از در خانه یکراست و بدون واسطه به سوی آن پرواز کرده ام.

گابریل گارسیا مارکز در ابتدای داستان های کوتاه دوازده تایی اش به یکی از خواب هایش اشاره می کند که انگیزه نوشتن داستان هایش شده است. در یک مهمانی حضور دارد و موقع بازگشت هنگامی که همه می روند و او می خواهد از خانه خارج شود جلویش را می گیرند و می گویند شما باید بمانید. مارکز این را نشانه ساییده شدن پرهای مرگ بر شانه خودش می خواند و حس می کند که زمان رویارویی با واقعیتی به نام مرگ فرارسیده. واقعیتی که خیلی هم قید و بند نمی شناسد. جوان و پیر و فقیر و غنی و عارف و عامی برایش مهم نیست و شاید از این نظر یگانه قاضی به معنی واقعی عادل جهان باشد. خوب این یکی دو روزه که داشتم به این خواب عجیب فکر می کردم این قضاوت آقای مارکز گوشه ای از ذهنم را به خود مشغول کرده بود. اگر برای رویاهایی محدودم بخواهم اصالتی قائل شوم، شاید زمان آن رسیده است که مثل آقای مارکز به پدیده ای به نام مرگ هم فکر کنم. نه مرگی که تراژیک و دردناک باشد و یا مصیبت به بار بیاورد. نوعی تغییر و جهش ناگهانی و یکباره به دنیای وهم آلودی که تنها می توانم تصاویری مبهم و بخار آلود از آن داشته باشم ولی بهرحال می توانم حسش کنم یا حداقل گنگی و سیالیتش را حس کنم. انگار که میان یک رشته لزج نامریی پرتاب شده باشم. یک گودال از چیزی مثل عسل یا سفیده تخم مرغ. اما خانه و حس دریا را نمی دانم به چه نسبت بدهم. بهرحال محتمل است که این رویا نوعی الهام از عالم غیب باشد و محتمل است که تنها ناشی از بیماری و سرماخوردگی و یا کوفتگی اعصاب باشد. چون سابقه چنین دنیایی را ندارم نمی توانم به قاطعیت بگویم که مرگ با من رودررو و بی واسطه حرف زده است.

دنیای نویسندگی هم دنیای جالبی است. می شود گفت کسانی که به این دنیا وارد می شوند اول از همه عقل سلیم خود را از دست می دهند. این یکی دوروزه حداقل به جای آنکه بیشتر به مسئله مرگ و گفتگوی با او فکر کنم به این فکر می کردم که واقعا اگر انچه برایم روی داده بنویسم چه داستان جذابی خواهد شد. بخصوص اینکه هیچ کس و حتی خودم نمی دانم که از لحظه کلید انداختن به در خانه، به یکباره چه اتفاقی افتاده است. کیف و عینکم در آن سوی کوچه چکار می کند و چطور به یکباره غیبم زده است. در واقع داشتم برای خوابم و شاید برای نجوایی که با مرگ داشته ام داستان می ساختم...

در جایی عجیب...




البته قتل و کشتار هیچ وقت چیز خوبی نبوده است. اما هفته گذشته در خیابان اصلی که به خانه ما منتهی می شود قتلی روی داد که سوای بخش خشن و ترس آورش بن مایه هایی از تعجب هم داشت. خوب معمولا قتل هایی که در محل های عمومی صورت می گیرد، یا در بانک هاست یا در طلا فروشی ها و یا در دیگر محل هایی که به هرحال به نوعی با پول و کالای گران بها سرورکار داشته باشند. اما این قتل در گل فروشی اتفاق افتاده بود. من زمانی با خبر شدم که نیروهای پلیس دور مغازه را گرفته بودند و حتی به خبرنگارها هم اجازه ورود نمی دادند. با صاحب معازه آشنایی داشتم و این شد که چند روز بعد که به طور نسبی آب ها از آسیا آفتاد از او سوالی کردم. ظاهرا به دلایلی نامعلوم عده ای نیمه شب وارد مغازه شده اند و به طرزی هولناک شاگرد مغازه گل فروشی را به قتل رسانیده اند. اگر بخواهم صریح بگویم سرش را بریده اند.  ابعاد هولناک مسئله آن موقع برایم روشن شد چون مراجع به اصطلاح ذیصلاح و از جمله پلیس در این چند روز قضیه را خیلی کوچک تر از ان که بود جلوه داده بودند. در حد یک حادثه که تصادفا برای شاگرد مغازه پیش آمده و مثلا سرش به جایی خورده و فوت کرده است. اما هم صاحب مغازه و هم وکیلی که برای اولین بار داخل رفته بود و صحنه را دیده بود و از قضا با برادرم شهاب جلسات موسیقی داشتند، گفتند که بلی. کار به مراتب از این بالاتر بوده است و واقعیت همان سربریدن و قتل با نهایت شقاوت بوده است. خوب واقعا در تمام مدت عمرم این اولین بار بود که می شنیدم در گل فروشی کسی را کشته اند. آن هم به این ترتیب. انگیزه قتل هم واقعا معلوم نبود. می گفتند خرده حساب های شخصی بوده است اما هیچ کس نمی دانست چه خرده حسابی. مقتول را هم بارها قبل از این دیده بودم  و هر بار که می خواستم خانه پدری بروم از جلوی مغازه آن ها رد می شدم و با او سلام و علیکی می کردم. هیچ وقت هم که به طور بدیهی به فکرم خطور نمی کرد که بینوا چنین سرنوشتی پیدا کند. جالب اینکه این اواخر هر بار که از کنار مغازه رد می شدم و در اوج گرمای تابستان از هوای خنکی که از درون مغازه به بیرون می زد احساس خنکی می کردم و گل های تر و تازه را می دیدم و صدای چند پرنده توی قفس به گوشم می رسید فکر می کردم این هم برای خودش شغل خوبی است و بد نیست اگر آدم بخواهد توی دنیا شغل به اصطلاح تمیزی انتخاب کند همین گل فروشی باشد. اما بعد از این ماجرای قتل واقعا دیگر هربار که از جلوی مغازه رد می شوم نه تنها احساس لذت نمی کنم بلکه این فکر که واقعا در اینجا خیلی راحت سر یک نفر را از تنش جدا کرده اند، باعث نگرانی و نفرتم می شود. فکر می کنم خشونت آدمیزاد مرز نمی شناسد و وجود گل و گیاه دلیل این نیست که قساوت انسانی به لطافت تبدیل شود. البته این حرف من نیست. از شرلوک هولمز است. اینکه آمار جنایت های روی داده در دشت های سرسبز و روستاهای به ظاهر آرام انگلستان به مراتب از کوچه پس کوچه های محله های پایین شهر لندن بیشتر است....