فارغ از هر هیاهویم اما
دل محزون رها نمی سازد
چه رفیقی که خوب من بد من
همه می داند و گذار زمان
بازش از من نمی برد امید
بازش از من جدا نمی سازد
شب سردی است، آسمان مهتاب
باد دی ماه استخوان سوز است
سوز سرما چه غم مرا که فسرد
اتشم گر به سردی دم صبح
دانم اما به شب توان افروخت
شب، چراغ دل غم افروز است
روشنی بخش آسمان مهتاب
خاصه در این شب زمستانی
ابرها تیره اند و پیچاپیچ
با کدام آرزو کدام امید
بر چنین خاک تیره نمناک
روشنا می دهی و می مانی؟
فارغ از هرهیاهویم اما
دل محزون رها نمی سازد
همچو مهتاب گرچه می داند
ابرها تیره اند و انبوهند
با امیدی که در نمی یابم
هیچ خود را به غم نمی بازد
با بد و خوب عمر می سازد