رویا...

 

 

 

در کتاب ها نوشته اند

 برای شاعر ماه لازم است و دریا

یک شب بهاری

اما من رویایی دارم

یک زیبایی آسمانی

یک جفت چشم که ماه در آن شناور است

در دریایی از اشک

باید در کتاب ها بنویسند

برای شاعر رویا لازم است

اما لابد این رویا  باید

از لابلای هیاهو و دروغ و پنجره های دودالود بگذرد

و از لابلای کتاب های قطوری که جلدهای ضخیم سیاه دارند...

 

پیش از حمله گرگ ها...

 

 

 

این روزها زیاد پیش می آید که آدم افرادی را ببیند که به قول معروف آبش با آن ها در مواردی توی یک جوی نمی رود. اما اینکه یک نفر را ببینی که اختلافت با او از همه نظر مثل شب با روز است، سعادت به معنی واقعی است. در برخوردی که تصادفی در یک جلسه دانشگاه اتفاق افتاد، با فاصله نزدیک هم نشستیم و مثل گرگ هایی که می خواهند همدیگر را تکه پاره کنند، با نگاهمان چنگ و دندان نشان دادیم. تا شروع جلسه ده دقیقه مانده بود. زبان ما بر خلاف نگاهمان کمی مودبانه تر بود. با لبخند تمسخر گفت برای چه تو را اینجا دعوت کرده اند. گفتم با رییس جدید آشنای قدیمی هستم. همین یک حرف باعث شد که چهره اش حالت عوض کند و مغزش شروع به محاسبه کند. نفرت دیرینه یا مصلحت اندیشی؟ نکند راست گفته باشم و با رییس آشنا باشم و برایش مایه بگیرم. اگر تا بحال نگرفته باشم. خونسردی اش را حفظ کرد. خواست برگی بزند. گفت: رشته اش که زیست نیست. گفتم از آن موقع که دانشکده علوم بود آشنا بودیم. در واقع همکار بودیم. چهره اش جدی ترشد. یکی دو حرف دیگر زدیم و بعد رویمان را گرداندیم. به واقع من با رییس جدید آشنایی چندانی نداشتم و نمی خواستم هم داشته باشم. اما این تنها حرفی بود که باعث می شد موقتا آتشی روشن شود تا گرگ ها دوطرف آن باقی بمانند و به همدیگر حمله نکنند......