بخشی از گفتگوی جدید شادمان شکروی با بخش هنرو ادبیات روزنامه آرمان روابط عمومی (شماره 2004، صفحه 9، از سلسله گفتگوهای آوانگاردیسم...با عنوان جای خالی مکاتب فکری و تئوری های جدید )
س: حالا که به فراداستان ها اشاره کردید، امروزه نشان هایی از تمایل قشر ساختار شکن به جایگزین کردن این شیوه به جای رمان ها و داستان های کوتاه متکی بر رئالیسم دیده می شود. ظاهرا به طور روزافزون بر کمیت و کیفیت آن ها هم دارد افزوده می شود. این را چگونه تفسیر می کنید؟
ج: تردیدی نیست که ادبیات منثور ما و حتی در مواردی ظرف سال های اخیر تئوری های ادبیات منظوم ما از غرب وارد می شود. این چیز بدی نیست به شرط اینکه اولا درک درست و عمیق به همراه داشته باشد. ثانیا با هویت فرهنگی ما سازگار باشد یا حداقل برای سازگار شدن تراش لازم را بخورد و ثالثا" در سبد ادبی و فرهنگی خود نظیر این کالا را حداقل با این حد کیفیت نداشته باشیم. اصلا اشکالی ندارد که برخی نویسندگان ما برای بیان اندیشه ها و احساسات خود به فراداستان روی بیاورند و یا حتی اساس حرفه هنری خود را بر آن استوار کنند. اما چه کسی گفته است که نمونه های بارز آشنایی زدایی ها و مهندسی های نواورانه کلام در اشعار صائب و بیدل نبوده است. حتی در غزلیات حافظ و حتی رودکی. کشف و شهودهای غرب که از دهه هفتاد تحت عنوان متافیکشن ها و نظیر این جنبه نظری به خود گرفته بسیار قبل تر از آن توسط هنرمندان ما تدوین و تئوریزه شده و به کار گرفته شده است. خوب همه ما هزار و یکشب را خوانده ایم و از ماجراهای سند باد بحری آگاهی داریم. آنچه خود داریم البته نباید چندان هم زبیگانه تمنا کنیم. دیگر اینکه هیچ کس در مبانی نظری گاه نه چندان شفافی که از عدم قطعیت و واقعیت و فراواقعیت توسط تدوینگران نظریاتی مانند متافیکشن ها ابراز می شود تردیدی ندارد. هرانسانی قصه گوی خاص خود است. علم و منطق هم که پسامدرنیست ها و فراداستان نویس ها در برابر آن موضع می گیرند، هنگامی معظل می شود که دست و پای چشم های بینا و احساسات ناب را ببندد. آیا در کشور ما چنین رویکردهایی وجود داشته است؟ ساده بگویم مشکل اساسی ادبیات خلاقه در کشور ما انتخاب سبک و یا شیوه روایت نیست. تعمق و اندیشه و تحلیل های عمیق در بطن و متن زندگی است. گذشتگان آنقدر ظرفیت های زبانی برای ما فراهم کرده اند که بدون نیاز افراطی به تئوری های غربی نیز می توانیم حدیث عشق را به آن زبان که می دانیم بیان کنیم. البته اگر بخواهیم. نکته مهم این است.
س: و در این خواستن که نخست مستلزم کسب آگاهی است، کل مجموعه علمی و فرهنگی باید شرکت داشته باشند.
ج: دقیقا. به همان شکل که جامعه شناس ها تحول خاص دوران نشو و نمای بارتلم را تئوریزه کردند و فیلم سازها بر اساس این تحولات فیلم ساختند و سیاست مدارها بر اساس نظریه پردازی های متخصصان علوم انسانی از یک سو و هنرمندان خلاق از سوی دیگر، تحولات کلان اجتماعی آینده را سیاست گذاری کردند. حتی نمی توان از پیشرفت های بشر در زمینه علوم طبیعی و مهندسی صرفنظر کرد. یک حوزه اطلاعاتی غنی، آبشخورهای زیادی را تغذیه می کند. فلسفه فارابی و حکمت ابن سینا و فلسفه و ریاضی عمر خیام، در رباعیات ساختار شکن غنی متجلی می شود و آثار کوبو آبه، یوکیو می شیما و یاسوناری کاواباتا، به اضافه پیشرفت روزافزون مسابقات بیسبال و موسیقی جاز در زاپن به ظهور پدیده ای به نام موراکامی می انجامد. نقاش حاشیه نشین های فکری حومه ژاپن.
س: و آیا لازم است و می شود که ما در این زمان ظهور یک موراکامی را در ایران شاهد باشیم؟
ج: چرا که نه. اگر قدری عمیق نگاه کنیم هنرمندان جوان مستعد در همه جای ایران موج می زند. منتهی ظرفیت های پرورشی و نمود هنر در کشور ما متاسفانه با کشوری مانند ژاپن قابل مقایسه نیست. این یکی از بزرگترین آفت هاست. حتی ممکن است هنرمندان زیادی باشند که در آنچه گفتم به طور عمیق و دقیق کنکاش کرده باشند اما باز نتوانند حرف خود را به طور شایسته مکتوب و مدون کنند و به آگاهی دیگران برسانند. در ژآپن از ابتدای کار موراکامی تیراژ کتاب های او دویست هزار به بالا بود. آیا در ایران این شدنی است؟
س: اتفاقا این یکی از مهم ترین دغدغه هاست. شاید همانطور که گفتید پیشروان و نواوران اصیل و عمیق و اندیشه ورز وجود داشته باشند که به گفته شما از ذخایر خداداد موجود در کشور هم استفاده کرده باشند اما زمانی که به سدی به نام ارائه می خورند، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ج: متاسفانه بلی. مثل اینکه جلوی یک موج خروشان را به جای کانال کشی و هدایت در مسیرهای صحیح و استفاده از انرژی سرشارش یک سد سکندر کشیده باشیم. این یک مشکل اساسی است. سلیقه های مختلف و سبک های مختلف در ایران شکل مدون نمی گیرد چون از اساس مجال نمود پیدا نمی کند. یک کانال باریک است که قبلا یک نفر از آن گذشته و به دستاوردهایی رسیده است. بنابراین دیگری و دیگری هم خواهند کوشید از همان مسیر بگذرند. هرچند کاملا با آن نفر اول تفاوت سلیقه و شخصیت داشته باشند.
س: همان مشکل و معظل شکل نگرفتن سبک ها و به اصطلاح ژانرهای مختلف در ایران که باعث ایجاد نوعی یکسان سازی تاسف بار می شود.
ج: کاملا. زمانی بود که در ایران مکاتب فکری شکل می گرفت. حلقه های فرهیختگی وجود داشت و تئوری های جدید از این حلقه ها بیرون می آمد. سبک ها و استیل ها محصول این اتاق های فکر و حلقه ها بود. همان که غربی ها چند صد سال بعد انجام دادندو در حوزه علوم و هنر به نتایج خوبی رسیدند. اما امروزه... خوب البته محافل خودجوش وجود دارد اما هنگامی که به معظل مدیریت و آینده نگری می رسد عجیب پس می زند. راستش همانطور که در گفتگوی قبل خدمتتان گفتم در مرکز نویسندگی خلاق جهاد دانشگاهی شهید بهشتی استعدادهای شگرفی می بینم. سال ها طول می کشد تا قالب های سخت قبل ذهنی شان شکسته شود و بتوانند صدای خود را پیدا کنند. سال ها طول می کشد تا اعتماد به نفس لازم برای خود بودن و از خود گفتن را پیدا کنند. خوب تا اینجای کار به عهده ماست اما بعدش در پاسخ این سوال بنیادی که حالا ثمره این همه تلاش برای یافتن حرف جدید و عمیق و ارائه نقطه نظرها و کشف و شهودها کجاست واقعا می مانیم. به قول همینگوی به پرورش یک فیل سفید می ماند. باشکوه و عظیم است ولی نمی دانی کجا از آن استفاده کنی. بیشتر به کار ویترین می خورد. مجلاتی هست. انتشاراتی هست. تریبون هایی هم هست اما بسیار اندک و کم فروغ. اصلا تکافوی نیاز را نمی کند.
س: پس ما هم می توانیم سبک ها و ژانرهای مختلف داشته باشیم اما مشروط بر اینکه زیرساخت های مدیریتی اش فراهم شود.
ج: دقیقا. اندیشه ورزان ما کم نیستند. اما مهندسی فرهنگی لازم نیست. نتیجه اینکه به قول استاد بزرگ موسیقی هوشنگ ظریف امروزه همه مثل هم می زنند و همه مثل هم می خوانند.
س: و اگر یک نفر پیدا شود که بخواهد به جای اینکه مثل دیگری بزند و مثل دیگری بخواند....
ج: یعنی خودش باشد...همان آوانگارد آرمانی که شما رویش تاکید دارید...راستش شاید بر حسب تصادف راه به جایی ببرد اما مسئله کاملا شخصی است. متاسفانه اکثرا ارتباط های نادرست و لابی های هنری و ادبی هم پیش می آید. بهرحال حمایت یا باید مدون و مهندسی شده باشد و یا ناچار نادرست و با تکیه بر تبلیغ و هیاهوی کاذب. در گفتگوی قبل من مقداری از دانشگاه ها گلایه کردم. خوب عمده هسته های فکری ما در دانشگاه ها هستند و همانجا باید تکوین پیدا کنند اما متاسفانه دانشگاه ها در این زمینه تلاش شایسته نمی کنند. آموزش حالت یکطرفه دارد و کانون های فکر و حلقه های فرهیختگی شکل نمی گیرد. اگر هم شکل بگیرد تریبون های ارائه نظریات و نقد و تحلیل نیست. اخیرا بحث کرسی های نظریه پردازی و نقد و تحلیل مطرح شده که ای کاش خیلی زودتر مطرح شده بود. البته به شخصه به آینده امیدوارم اما خوب نمی شود همیشه هم آدم جلوی احساساتش را بگیرد.
س: مطلب را جمع بندی کنم. به عقیده شما اگر از ظرفیت های فوق العاده ای که گذشتگان ما در ادبیات و هنر خلاق برایمان گذاشته اند استفاده کنیم و با کشف و پرورش استعدادها، این ظرفیت ها را به آن ها منتقل کنیم نوعی جریان عظیم و پایدار بومی بوجود می آوریم که سبب یک تحول عظیم هنری در کشور می شود. آنوقت آوانگاردهای واقعی و اصیل پا به میدان می گذارند و نه عناصر زیرک و فرصت طلب.
ج: و البته در کوتاه مدت یک توسعه پایدار آغاز می شود که از مرزهای داخلی می گذرد و بعد جهانی پیدا می کند. شما درخشش قهرمانان ما را در المپیک و پارالمپیک لندن مشاهده کردید. قهرمانان ما که از فضا نیامده بودند. غربی هم نبودند. در همین کشور نشو و نما کرده بودند. تنها کشف شده و میدان دیده بودند و اجا زه داده شده بود که از استعدادهای خودشان استفاده کنند. یک مدیریت هوشمند با حوصله و اراده و البته با امکانات هم بالای سر آن ها قرار گرفته بود. نتیجه چشمگیر بود و قهرمانان ما در جهان درخشیدند. به همین سادگی و صراحت. بهرحال زمانی که ما سعدی و حافظ و خیام و ابوعلی سینا و فارابی را داشتیم اروپا در جهل مرکب به سر می برد. نه جامعه فکری مقطوع النسل شده و نه چیزی از استعداد ها کم شده. تنها باید از مدیریت هوشمند بهره گرفت.