از صحبت های خانم بیتا نریمانی در جلسه بررسی اشعار خانم بهاره بوذری...
وقتی یک مقایسه سطحی انجام می دهم به این نتیجه می رسم که من بر خلاف او (خانم بوذری ) زندگی را در سرگشتگی و درگیری و عصیان گذرانده ام. بر خلاف او هیچوقت نتوانسته ام با خودم کنار بیایم و به آرامشی که در این کنار آمدن وجود دارد برسم. من همیشه با خودم درگیر بوده ام یا به نوعی با خودم لج کرده ام. انگار که این عصیان ها هیچوقت قرار نیست تمام شود. تجربه چیز خیلی خوبی است. یک زمانی با افرادی بودم که هدف زندگی شان این بود که آدم ها خیلی موفقی باشند. من هم گفتم شاید این ها درست می گویند پس من هم سعی کنم آدم موفقی در زندگی باشم. اما مقداری که پیش رفتم احساس کردم که چیزهایی آهسته و پاورچین پاورچین دارد می رود. دیدم که دیگر تمایل چندانی به خیلی چیزها که سابق برایم مهم بودند ندارم و در عوض دارم فکر می کنم که برای موفق تر بودن باید وقتم را کجا سرمایه گذاری کنم، ارتباطاتم را چطور گسترش بدهم و یا چطور نقشه بکشم. تا مدتی اوضاع بد پیش نمی رفت و من هم داشتم موفقیت را بفهمی نفهمی مضمضه می کردم اما مثل همیشه با فکر تند و لجوجی که دارم، یکباره احساس کردم که چیزهایی دارد فرو می ریزد. شاید اگر بخواهم خلاصه کنم یا خیلی کلیشه ای بگویم یکباره احساس پوچ بودن و آن هم به طورمطلق کردم. صادقانه بگویم داشتم به سمتی پیش می رفتم که منطق و اثبات حکم خدا را داشت. یا باید با منطق می رفتی یا هیچ نمی رفتی. احساس تلخی بود. یا باید ادامه می دادم یا باید بر می گشتم. برگشت به دنیای سابقم که در آن خیلی چیزها اثبات شدنی نبود. از اینجا نوعی دوگانگی عجیب و تلخ شروع شد. حس می کردم که رفته رفته وارد دنیایی شده ام که هرچه در آن جلوتر می روم هرچند خیلی چیزها را اثبات می کنم و خیلی موفق می شوم ولی همه چیز از عمق به تدریج به سطح می اید. خیلی چیزها بالا می آید و باز بالاتر می اید ولی از عمق به سطح می رسد. آن هم به طور مطلق. بالاخره شجاعتش را پیدا کردم و از خودم سوال کردم آیا این ها می تواند برای من قابل توجه باشد. آیا زندگی خوب، ماشین خوب، پول، رفاه، یک آینده با شکوه و زرق و برق می تواند برای من به منزله یک مسیر اتوبان تلقی شود که با سرعت در آن حرکت کنم و احساس خوشایند رسیدن به نوعی یقین را داشته باشم؟ آیا می توانم این ها را به شرط کنار گذاشتن غم ملایمی که همیشه داشته ام، سرگشتگی ها و اضطراب هایی که همیشه جزیی جدانشدنی از وجودم بوده است، در خودم ثبیت کنم و بعد به زندگی با خوشبختی ادامه بدهم و در عین حال گهگاه برای خالی نبودن عریضه هم که شده ادعا کنم که هنرمند هستم و شاعرم و البته درد مردم را هم دارم و درد زمانه را هم دارم و غیره و ذلک؟ ...و راستش را بگویم، بعد از دوران تلخ بالا و پایین شدن روحی، از مسیر موفقیت میان بر زدم و به کوره راه ناشناخته و پر از ترس خودم برگشتم. احساس کردم که این فضا، این حس ها، این فضای شاعرانه و این دنیای خیال که هیچگاه نمی توانی اثباتش کنی برای من از همه چیز مهم تر است. مهم است که شاعر باشم. هرچند آدم موفقی نباشم. موفق بودن خیلی مهم نیست اما شاعر بودن خیلی مهم است. شاید مهم ترین است. نه یک شاعر صاحب نام و مورد تحسین دیگران. این که همان موفقیت منطقی است. مهم برایم همان داشتن فضایی است که نمی توانی به کسی اثباتش کنی و حتی برای خودت هم قابل اثبات نیست و چون قابل اثبات نیست برایت باارزش ترین است. هرچند مواقعی انقدر کلافه کننده می شود که وادارت می کند با همه و از همه مهمتر با خودت به نحو خیلی خیلی آزاردهنده ای لج بازی کنی...