...                در واقع نقطه برجسته و در عین حال ظریف تکنیکی مالامود، برش هایی است که در روایت تحلیل های درونی و تغییرات عمیق روان انسان ها در داستان های کوتاهش ایجاد می کند. آنچه بشکه جادو را اینگونه ارزشمند کرده است استحاله های خاص شخصیت محوری آن ( فنیکل ) است که به نوعی به تغییرات عجیب و غیر قابل پیش بینی شخصیت های داستایوسکی می ماند. با این تفاوت که در رمان های داستایوسکی، مجال کافی برای پرداخت این شخصیت ها و باورپذیر نمودن آن ها هست و در داستان های کوتاه مالامود خیر. بدین ترتیب برش های روایتی اجتناب ناپذیر می شود و روایت، ظاهری ساده و باطنی لابیرنتی می یابد.  اگر لئو فنیکل بر اثر رفتار کاسب کارانه سالزمن در حوزه عشق، عصبانی می شود و بعد این عصبانیت مقدمه ای می شود که رفتارهای عصبی از خود نشان دهد و این رفتارهای عصبی مقدمه ای می شود که به دیدار زن ( لیدی هرشرن ) برود و این ملاقات مقدمه ای می شود که در قالب یک گفتگوی کوتاه، عمق اندیشه خود را بروز دهد و اعتراف کند که انگیزه اش از گرایش به سمت خداوند این بوده است که در باطن خود، هیچگاه رابطه قلبی با خداوند برقرار نمی کرده است، و این اعتراف مقدمه ای شود بر اینکه ضربه ناگهانی بخورد و تمام وجودش از این اعتراف وحشتناک در هم بپیچد، این همه به صورت باطنی لایه در لایه در قالب چند جمله کوتاه و صریح بیان می شود. به طور طبیعی اگر داستایوسکی بود چنین نمی کرد. مقدمه چینی های طولانی. حوادث فرعی بسیار. نمایش انواع درگیری ها و تضادها برای رسیدن به این هسته اصلی که در قلب خود همواره غیر از این بوده ام که نشان داده ام. شخص مالامود هم در رمان های خود ( بخصوص فروشنده )، چنین کرده است. فروشنده رمان حادثه محوری نیست. درونمایه و مضمون آن، از بشکه جادو مفصل تر نیست. اگر مالامود فروشنده را به قالب داستان کوتاه می نوشت کمابیش به بشکه جادو و یا تاج نقره ای شبیه می شد. فروشنده مدل باز شده بشکه جادوست و بشکه جادو مدل فشرده شده ( زیپ شده ) فروشنده.

              طبیعی است که انتخاب این شیوه، سبب می شود که اندیشه های پیچیده و بحث های روانشناختی در حوزه داستان کوتاه قابل پیاده شدن باشند. اما مسئله بازی هوشمندانه با ظرایف ساختاری داستان کوتاه مهم است. از جمله بازی با حوادث فرعی. اگر داستان های خوب مالامود را بشکافیم، پی خواهیم برد که همانند ایساک سینگر، پیرو قواعد کلاسیک داستان کوتاه است. البته این کشف درخشانی نیست و هردو نفر خود به این مسئله اذعان داشته اند، منتهی تفاوت نوع مهندسی ایشان جالب توجه است. مالامود از حوادث فرعی استفاده شایسته ای کرده است. تصور می کنم داستان های کوتاه او به طور عمده مدیون پرداخت شایسته حوادث فرعی هستند ( و شاید البته مقداری ظرایف توصیفی ). وی با کمک حوادث فرعی ذهن خواننده را رفته رفته برای پذیرش بیان صریح پیچیدگی های روانی شخصیت محوری آماده می کند و هنگامی که ذهن آمادگی لازم را پیدا کرد حرفش را می زند. در این زمان ذهن چاره ای به جز پذیرش ندارد. بارها بخش های انتهایی بشکه جادو و را خوانده ام. مصنوعی به نظر می رسد. هم مصنوعی و هم غیر قابل باور.  این مصنوعی بودن از صراحت بیش از حد منشا می گیرد. نمی توانیم بپذیریم که یک انسان به این سرعت دچار انفعال های وحشتناک شود. با گفتن یک جمله از بیخ و بن به هم بریزد و بعد هم یکباره عکسی را ببیند و همانند پرنس میشکین رمان ابله داستایوسکی از ورای این عکس، همچون عارفان کامل به رنجی که در ورای این چهره پنهان شده پی ببرد و یک دل نه صد دل عاشق این عکس شود. خوب در رمان ابله با آن همه طول و تفصیل چرا ولی در بشکه جادو با این کوتاهی خیر. اما جالب اینجاست که نه تنها این را می پذیریم بلکه بسیار هم لذت می بریم و خود را در فضای داستان کاملا حل شده می بینیم. این برش های روایی مصنوعی به کمک پرداخت با حوصله و دقیق حوادث فرعی سه چهارم نخست داستان است که باورپذیر شده اند و تاثیربرانگیز. این  نکته ای است که می بایست بدان توجه کافی داشت. در تاج نقره ای، کفش های پیشخدمت، بانوی دریاچه و خلاصه در تقریبا همه داستان های شایسته مالامود که سبب شهرت فراگیر او شده است، همین شیوه کمابیش بی کم و کاست اعمال شده است. به نظر می رسد که شگرد فنی و به نوعی اساس مهندسی ساختاری مالامود بوده است. نویسنده مشهور آمریکایی، فردی که این شگرد مالامود را خوب آموخته است یعنی جان آپدایک، شایسته ترین داستان های کوتاه قرن بیستم و از جمله داستان به یادماندنی آنسوی خیابان را دقیقا با همین شیوه نوشته است.