مورچه و نیچه!
مورچه یکی از غزل های قدیم را خواند. دشمنی وقتی ز دل نور محبت می بره...رنگ آفتاب می پره. رنگ آفتاب می پره...اون که دل می فروشه ارزون به خدا بی خبره اگه سودی ببره... بی وفایی می خره... نیچه سبیلش را می خاراند و توی فکر بود. مورچه از روی سن پایین آمد و در میان کف زدن حضار، رفت پشت میز او و گفت: چیه سبیل. توی فکری. نشست پشت میز و سفارش آبجو داد. گفت: می خوری؟ نیچه نگاهی به او کرد. سرش را به آرامی تکان داد. مورچه گفت: تو همون یارو نیستی که حرف های عجیب غریب می زنه؟ می گن آخر کار هم قاطی می کنی. آبجو را سرکشید و لب هایش را پاک کرد. گفت: سیگار داری؟ نیچه توی فکر پاکت را به سمت او هل داد. مورچه سیگاری روشن کرد. دودش را بیرون داد و گفت: میگن آخرش کله اسبی چیزی را بغل می کنی و می زنی زیر گریه ...بعدش هم فاتحه! نیچه با تعجب به او نگاه کرد و گفت: کله اسب؟ اتفاقا داشتم بهش فکر می کردم. مورچه گفت: مخت رو معیوب کردی. زن و بچه داری؟ نیچه سر تکان داد. مورچه گفت: همین دیگه. اگه مث من یه دوجین پس انداخته بودی... دنیاییه. صبح یه جور خردوی شب یه جور دیگه. این سیگارهای سوسولی به ما نمی سازه. چی می گفتم . ها. صبح کله سحر دانه جمع کنی. شب هم اینجا برای یک مشت الدنگ آواز خونی و قر و اطوار. تازه نمی گذره که... آنوقت تو برو و هی حرف های مضخرف بزن. آدم باید توی زندگی داشم جدی باشه. یا اینوری یا انوری. وگرنه آخر کار باید کله اسبی چیزی رو بغل کنه و بعدش هم ببرنش تیمارستان. سیگارش را توی زیرسیگاری فشار داد و گفت: خوش دارم برات غزلی بخونم. گوش کن. نیچه شانه هایش را تکان داد. مورچه زد زیر آواز و انصافا هم خیلی خوب شش دانگ تحریر می کرد. به قربون قد وبالات ... هزار کادیلاک...چو دلکوئت دل مخلص سفید و پاک پاک....جریمه کرد آژانم دو بیست تومانی ...فدای آن رخ ماهت تو زنده بمانی ...دلم می خواد که بشینی هزار تا ماچ کنمت...آی امان...اهاهاهای امانن جان جان....همه کافه برایش دست زدند و مرحبا و ناز نفست گفتند. آواز که تمام شد نیچه گفت: توی فکرم که اگر هنر نبود همه مان از واقعیت خفه می شدیم. مورچه نگاهی به او کرد و ابروهایش را بالا داد. گفت: ما که چیزی نفهمیدیم. اول کار که آدم اون سبیلت را می بینه یک فکرای دیگه می کنه. ببین اگه حالش را داری اینجا یک مورچه ماده هست یک یک. ببینیش پس می افتی. اهلش هستی؟ نیچه مغموم سر تکان داد. مورچه گفت: ای بابا. بعد برگشت و از بقیه پرسید: بینم از آقایون محترم کسی می دونه اسم این بابا چیه؟ خودش که یه خط در میون حرف می زنه. یکی دو نفر جواب دادند. مورچه گفت: ما که چیزی نفهمیدیم. پس تو هم اسمت مورچه است؟ پاک بی صفت شدیم. مورچه سگ سبیل کله اسب بغل کن نداشتیم که اون هم خدا گذاشت توی کاسمون. الهی به داده و ندادت شکر. نیچه گفت: می خواهم یک سری برم آفریقا. مورچه سیگار دیگری روشن کرد. توی چشم هایش نگاه کرد و دود سیگار را توی صورت نیچه بیرون داد. گفت: اتفاقا بدرد همونجا هم می خوری. ها فهمیدم از این مورچه آفریقایی ها هستی. ای بدبخت بگو...از خونه زندگیت دور افتادی دلت گرفته. ..اینو از اول می گفتی. شرمنده که یک کمی بات مزاح کردیم...راستش رو بخوای هممون یک جوری دلمون خونه. من می گم اگه آرومت می کنه برو همون کله اسبی خری چیزی پیدا کن بغل کن. نیچه گفت: اسبش باید سیاه باشه. مورچه گفت: قربون آدم چیز فهم. به سلامتی ات. گیلاس را بلند کرد و دوباره گفت : به سلامتی هرچی مورچه آفریقایی و آمریکاییه...