در راست پنجگاه...
چه غبارها که بر دل بنشست بی نگاهت
نگهی ز دلنوازی به کمینه گرد راهت
ز دعای خسته جانان چه رمی غزال رعنا
که ز تیر شهسواران به از این چه جان پناهت
همه شب به اشک شویم ز غبار صفحه دل
که مگر به مهر افتد نظری ز روی ماهت
نرسد گزندت ای شه چو گدای می نوازی
که به رسم شهنوازان بنواخت پادشاهت
ره و رسم دلربایان چو صلاح ملک می دان
بکشند و می نپرسند چه باشد هان گناهت
به سپید دیدگانم ز فراق شوخ چشمان
که سیه مباد بختی مگر ابروی سیاهت
نه رواست گر نگاهی بودت دریغ گاهی
که مدار عمر گردد ز نگاه گاهگاهت
چو نصیب غیر گردد دل و دیده ات بسوزم
که نصیب شادمان نیست مگر که اشک و آهت
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۲ ساعت 23:25 توسط شادمان شکروی
|